محمد تقي جعفري

387

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

مرگ بىمرگى بود ما را حلال برگ بىبرگى بود ما را نوال برگ بىبرگى تو را چون برگ شد جان باقى يافتى و مرگ شد ظاهرش مرگ و به باطن زندگى ظاهرش ابتر نهان پايندگى از رحم زادن جنين را رفتن است در جهان او را ز نو بشكفتن است ( 1 ) شما پاى مال شدگان حوادث محاسبه ناشدهء نفس كشيدن ، چه خيال مىكنيد ؟ راستى سير و تحول وجودى خود را نمىبينيد ؟ مگر نمىبينيد كه از جمادى مردم و نامى شدم وز نما مردم ز حيوان سر زدم مردم از حيوانى و آدم شدم پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم حملهء ديگر بميرم از بشر تا بر آرم از ملايك بال و پر وز ملك هم بايدم جستن ز جو كل شيء هالك الا وجهه بار ديگر از ملك پرّان شوم آن چه آن در وهم نايد آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم كانّا إليه راجعون ( 2 ) با اين حال از كلمهء مرگ ، مردن : رفتن ، باز مىترسيد و بيم آن داريد كه تحول از حالى به حال عالىتر نابودى و مرگ باشد با آن تفسيرى كه شما براى زندگى و مرگ كرده‌ايد ، مانند موشى كه از ترس گربه ها در گوشه هاى لانه اش مىخزد ، روح خود را در لانهء بدن حفظ مىكنيد كه مبادا بيرون بيايد و گربه هاى طبيعى عوامل متلاشىاش بسازند ، بايد بترسيد . البته از چنين مرگ بايد هراس داشته باشيد آن چنان كه گفت جالينوس راد از هواى اين جهان و از مراد راضيم كز من بماند نيم جان كه ز كون استرى بينم جهان آن بىنوا ( هر كه باشد جالينوس ، يا كس ديگر )

--> ( 1 ) دفتر اول ، ص 76 بيت 1 تا 5 . . ( 2 ) دفتر سوم ص 199 بيت 65 تا 67 و ص 200 بيت 1 و 2 و 3 . .