محمد تقي جعفري

384

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

انبوهى روى كه رود « ارگون » از ميانشان مىگذرد و درهايشان به روى هر صدايى از جهان بسته است تا تنها بصداى خود گوش فرا دهند ، باز همه جا مرگ را فرمان فرما خواهى يافت ، خواهى ديد كه با گذشت سالها ميليونها از اين زندگان در اين جا بستر خواب جاودان خويش را گسترده‌اند ، خواهى ديد كه جز مرگ هيچ كس در اين سرزمين زندهء جاودان نمانده است . در اين صورت چگونه ممكن است تو در اين جا تنها بمانى و يكه و خاموش دنياى زندگان را ترك گويى و هيچ دوستى از اين سفر دور و درازت آگاه نشود ، همهء آنها كه دم بر مىكشند شريك سر نوشت تواند ، وقتى كه تو بدين سفر رفته باشى ، آن كس كه به همه چيز با لبخند مىنگرد خواهد خنديد و آن كس كه همه چيز را جدى مىبيند افسرده خواهد شد ، و در هر دو حال همه دنبال احلام و آرزوهاى خويش را خواهند گرفت ، اما ديرى نمىگذرد كه جملهء آنها شاديها و گرفتاريهاى خود را ترك خواهند گفت و براى خواب جاودان بسراغ آن بسترى كه تو در آن خفته‌اى خواهند رفت . قطار بلند زمانه پيوسته به راه خويش مىرود و همراه خود فرزندان آدم را از نو جوانان سبز خطى كه در بهار عمرند تا آنان كه در زير سنگين بار سالها پشت خم كرده‌اند ، از مادران فرسوده تا دختران نو رسيده از كودكان زبان ناگشوده تا پيران سپيد مو ، يكايك بنزد تو مىآورد و در كنارت جاى مىدهد تا در دنبال آنان نوبت آنهايى رسد كه هنوز حتى ديده به روى اين جهان نگشوده‌اند . چنان زى كه چون هنگام فرا خواندنت براى شركت در جمع فزون از شمار كاروانيانى رسد كه روى بجانب اين قلمرو مرموز دارند تا در آن جا هر يك در اطاق خاص خود در منزلگه خاموش مرگ بار اندازند و خانه گيرند ، تو همچون آن بنده‌اى نباشى كه با تازيانه روانهء سيه چالش مىكنند ، آن كس باشى كه با قدمهايى استوار و با قوت دل بجانب اقامتگاه جاودان خويش مىرود تا در آن جا رو پوش خود را بر بستر مرگ بگستراند و آن گاه به زير آن رود و ديده براى خوابى پر رويا و دلپذير بر هم نهد . » ( 1 )

--> ( 1 ) منتخبى از بهترين اشعار آمريكا ، ص 3 و 4 و 5 ترجمهء شجاع الدين شفا . .