محمد تقي جعفري

367

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

هست و نه درياى زمان را كرانه‌اى . عمر مىگذرد و ما را همراه خود به سوى نيستى مىكشاند . » ( 1 ) آلفرد دووينيى » با خود گفتم : افسوس با وجود عنوان پر طمطراق انسان چقدر من از خود و هم نوعان خود و از همه كه چون من ضعيف و ناچيزند شرم دارم . گفتم : اى حيوانات دلير ، فقط شما مىدانيد كه چگونه بايد زندگى و رنجهاى آن را مردانه وداع گفت . اگر فكر كنيم كه در روى زمين چه بوديم و چه از خود مىگذاريم ، خوب مىفهميم كه تنها خاموشى با عظمت و بزرگ است و هر چيز غير از آن از ضعف خبر مىدهد . آه . اى رهگذر وحشى ، من طرز فكر ترا خوب يافتم . زيرا نگاه آخرين تو تا اعماق دلم رخنه كرد . نگاه تو مىگفت : « اگر مىتوانى كارى كن كه روح تو بر اثر كوشش و تفكر ، بدين درجه غرور و شهامت كه من از به دو تولد خود در دل جنگلها ، بدان خو گرفتم ، دست يابد . ناليدن گريستن ، التماس كردن همه كار بىچارگان و سست عنصران است . اگر مردى وظيفهء سنگين خود را بدوش گيرد و آن را در راهى كه سر نوشت براى تو معين كرده است به مقصد برسان ، سپس مانند من رنج ببر و بمير بىآن كه زبان به شكايت گشوده باشى » ( 2 )

--> ( 1 ) زيباترين شاه كارهاى شعر جهان ، آقاى شجاع الدين شفا ، ص 115 . در اين جملات لامارتين از دست رفتن لذايذ زندگى و خاموشى شعلهء فروزان را موجب حسرت و حيرت قلمداد مىكند و ابديت را با نيستى يكنواخت مخاطب مىسازد . و به هر حال جملات به خوبى حيرت و دهشت او را در مقابل مرگ اثبات مىكند . . ( 2 ) همان مأخذ ، ص 122 و 123 . جملات بالا موضوع مرگ را به عنوان يك امر حتمى و ضرورى بيان مىكند و ناچيزى قدرت آدمى را در عرصهء زندگى گوشزد مىكند و توصيهء اكيد به مهر خاموشى بر لب زدن در مقابل اسرار حيات مىنمايد . .