محمد تقي جعفري
344
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
خواهد مرد . و آن گاه تو از لاشهء آن اسب سير مىخورى و شكم را از اندوه و عزا در مىآورى . البته روز مرگ اسب عيد شما سگان است ، در آن روز بدون كوشش و كسب روزى فراوان در مىيابيد . وقتى كه جوان اين نطق سگ و خروس را شنيد ، فورا اسب را برد و فروخت . آن خروس به جهت خلاف واقع در آمدن وعدهاى كه به سگ داده بود خجل شد . روز ديگر باز خروس پارهء نان را ربود و خورد و سگ فريادش بر آمد : ( ( 3316 ) ) كاى خروس عشوه گر چند اين دروغ ظالمى و كاذبى و بىفروغ پس كو ، چطور شد ، كور ستاره شناس و منجم اى حيوان منحرف تو كه مىگفتى اسب خواجه خواهد مرد ؟ خروس كه واقعاً اطلاع داشت ، گفت : آرى اسب خواجه مرده است ولى در جاى ديگر . جوان اسب را فروخت و زيان مرگ اسب را به گردن ديگران انداخت ، اما ناراحت مباش ، فردا قاطرش مىميرد و نعمت لاشه او فقط بشما سگان خواهد رسيد . خواجه با شنيدن اين حرف قاطر را هم برد و فروخت و از غم و از زيان قاطر هم نجات يافت . روز سوم سگ به خروس گفت : اى پيش رو دروغگويان كه با طبل و كرناى در رديف اول ياوه گويان قرار گرفتهاى ، اى بىفروغ و بىاساس ، تا كى اين قدر دروغ خواهى گفت ؟ خروس گفت : آرى دوست عزيزم خواجه استر را هم فروخت و استر رفت پيش مشترى مرد . اما مژدهء ديگر به تو بدهم فردا غلام اين خواجه مىميرد ، اقربايش نانهاى زيادى به شما سگان و خواهنده هاى ديگر خواهند داد . خواجه اين خبر را كه شنيد ، غلام را هم برد و فروخت و از خسارت مردن غلام هم رهايى يافت . آن گاه خوشحالى و شكر گزارىها مىكرد كه چه موفقيت بزرگى به سراغم آمده است از آن موقع كه زبان حيوانات را آموختهام ، زيانها را از خود دور و ديدهء سوء القضاء را دوختهام .