محمد تقي جعفري

306

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

روى پردهء طبيعت مشغول مىشود . آن پديده هاى جسمانى و صورى پردهء بس ضخيم و تاريك روى ديده گان آدمى مىكشد و يا چنان استحكام غير قابل نفوذ از خود نشان مىدهد كه انسان نمىتواند كوچكترين توجهى به ما وراى آن پديده هاى آهنين داشته باشد ، اگر چه ما وراى آن پديده ها امور هم سنخ آنها بوده باشد . مثلًا هنگامى كه انسان گرسنه رو به قطعهء گوشت بريان شده مىآورد ، هرگز نمىتواند جان آن حيوان را كه قطعهء گوشت مزبور جزئى از كالبد او بوده است بخاطر بياورد و در بارهء آن جان بانديشه و تجسيم فرو رود ، وقتى كه انسانى را از آن جهت كه قدرت كار دارد استخدام مىكند و مىخواهد كار او را روى مواد عينى متبلور نموده به مقصودش برسد ، خود كار و سودى كه از آن عايدش خواهد گشت ، چنان افق روحى او را فرا مىگيرد كه جايى براى انديشه در اين باره كه آن كارگر انسان است و روح دارد و با چه نيت مقدسى كار مىكند ، نمىگذارد . اين توجهات با اين كه كاملًا طبيعى و متعلق به امور طبيعى است ، غالبا از نظر مردم ناپديد مىگردد ، چه رسد به اين كه بتواند از صورت و جسم عبور كرده مسائل غير طبيعى مربوط بان موجود طبيعى را مورد توجه قرار بدهد . اگر هم در لحظات بسيار محدود چنين اتفاق بيافتد ، يعنى در ميان فانى شدن به پديده هاى صورى و جسمانى موجود ، لحظهء عظمت جان آدمى مانند بارقه‌اى در ذهنش بدرخشد ، فورا تمايلات و ادراكات معمولى و رسمىاش طوفانى تيره و تار درمغزش ايجاد مىكند ، كه آن بارقه بىدرنگ راه نيستى را پيش مىگيرد . و در حقيقت بيش از يك لحظه آن عظمت را نمىتواند درك و تحمل كند . جلال الدين اين معناى لطيف را گوشزد كرده و مىگويد : « تن شناسان زود ما را گم كنند » . به همين جهت است كه اكثريت قريب به اتفاق انسانها . با جان آدمى سر و كارى ندارند ، زيرا نمىتوانند جان خود را درك كنند . چنان كه اگر كسى داراى فرزند