محمد تقي جعفري

301

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

مشك آن غلام از غيب پر آب كردن به معجزه و آن غلام سياه را سپيد رو كردن به اذن الله تعالى ( ( 3163 ) ) اى غلام اكنون تو پر بين مشك خود تا نگويى در شكايت نيك و بد ( ( 3164 ) ) آن سيه حيران شد از برهان او مىدميد از لا مكان ايمان او ( ( 3165 ) ) چشمه‌اى ديد از هوا ريزان شده مشك او رو پوش فيض آن شده ( ( 3166 ) ) ز ان نظر رو پوشها هم بر دريد تا معين چشمهء غيبى بديد ( ( 3167 ) ) چشمها پر آب كرد آن دم غلام شد فراموشش ز خواجه وز مقام ( ( 3168 ) ) دست و پايش ماند از رفتن به راه زلزله افكند در جانش إله ( ( 3169 ) ) باز بهر مصلحت بارش كشيد كه به خويش آ باز رو اى مستفيد ( ( 3170 ) ) وقت حيرت نيست حيرت پيش توست اين زمان در ره در آ چالاك و چست ( ( 3171 ) ) دستهاى مصطفى بر رو نهاد بوسه هاى عاشقانه بس بداد ( ( 3172 ) ) مصطفى دست مبارك بر رخش آن زمان ماليد و كرد او فرّخش ( ( 3173 ) ) شد سپيد آن زنگى زادهء حبش هم چو بدر و روز روشن شد شبش ( ( 3174 ) ) يوسفى شد در جمال و در دلال گفتش اكنون رو به ده واگوى حال ( ( 3175 ) ) او همىشد بىسر و بىپاى مست پاى مىنشناخت در رفتن ز دست ( ( 3176 ) ) پس بيامد با دو مشك پر روان سوى خواجه از نواحى كاروان خواجه بر ره منتظر بنشسته بود كان غلامش دير مىآمد نه زود تفسير ابيات همهء كاروانيان سيراب شدند و مشك غلام سياه پر آب بود . اى غلام ، به مشك آب بنگر كه گويى قطره‌اى از آن خالى نشده است ، ديگر زبان به شكايت مگشا و زشت و زيبا مگو . غلام سياه از برهان الهى پيامبر حيران گشت . احساس مىكرد كه از جاى ديگر كه خود نمىدانست كجا است ، نور ايمان به قلبش سرازير مىگردد . آن قلمرو لا مكان بود كه انوار ايمان را به قلبش منعكس مىساخت .