محمد تقي جعفري

298

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

تفسير ابيات در بيابانى بىآب و علف ، گروهى از عرب درمانده و مشكهايشان از قحطى باران و آب خشك شده بود . آن گروه در ميان آن صحراى سوزان كاروانى بودند كه گويى مرگ را براى خود خواسته بودند . ناگهان پيامبر اكرم آن پناه دهندهء دو عالم براى كمك كردنشان پيدا شد و ديد كاروانى بس انبوه در گرماى ريگزار و راه بسيار سخت و بىسر و ته از سوز تشنگى لبان شترانشان آويخته و افرادشان بهر طرف پراكنده گشته‌اند . رحم و عطوفت پيامبر به هيجان آمد و فرمود : چند نفر از شما هر چه زودتر به آن طرف كه تپهء ريگ است بدويد و مرد سياهى را خواهيد ديد كه روى شترش مشگى پر از آب به سوى اميرش مىبرد . بدون درنگ همان سپاه را با شترش به سوى من بياوريد . بدستور پيامبر ، به سوى آن تپه رفتند ، و همانطور كه پيامبر خبر داده بود ، غلام سياهى را با شترى ديدند كه مشگى از آب زلال داشت و مىرفت ، مأمورين پيامبر به او گفتند : افتخار بنى آدم و بهترين مردم ( مصطفى صلى الله عليه و آله ) ترا مىخواند . غلام سياه گفت : من او را نمىشناسم . گفتند : او همان پيامبر ماه روى و شكر خواست ، آقاى جهانيان و سرور عالم محمد صلى الله عليه و آله نور جان و بزرگتر و از همه بهتر و شفيع گنهكاران است . از اين نوع تعريفات و توصيفات كردند ، غلام سياه گفت : او همان ساحر است . كه شنيده‌ايم گروهى را با سحرش افسون و زبون ساخته است . من حتى يك وجب هم به طرف او نمىروم . مأمورين بىدرنگ كشان كشان او را مىبردند و او داد و فرياد راه انداخته بود . وقتى كه غلام سياه را با شتر و مشگش به پيامبر رسانيدند ، فرمود آب مشك را بياشاميد و مقدارى هم ذخيره كنيد . همهء آن تشنگان دل سوختهء بيابان را با شترانشان سيراب كرد و مشكها را