محمد تقي جعفري

273

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

تفسير ابيات آن چه را كه حضرت يعقوب از رخ حضرت يوسف عليه السلام در مىيافت ، آن چه آن پدر از بوى پسرش استشمام مىكرد ، مخصوص وضع عالى روح يعقوب بود و به برادران يوسف مفهومى نداشت . اين پسر ( يوسف ) از عشق پدر به چاه مىافتد و آن ديگرى ( برادران ) از روى حسد و كينه توزى براى يوسف چاه مىكند . سفرهء وجود يوسف در نزد برادران حسودش از نان تهى است ، ولى همين سفره از ديدگاه يعقوب پر از غذاهاى لذيذ است روى پاك و دل صاف بايد كه شايستگى ديدار حور بهشتى را داشته باشد . مگر نشنيده‌ايد كه پيامبر ما فرموده است : نماز كه معراج و ديدار حق است ، بدون طهارت صحيح نيست . بدان جهت كه غذا و شربت جانهاى آدميان عشق است ، لذا گرسنگى است كه غذاى واقعى روح آدمى خواهد بود . يعقوب كه گرسنهء يوسف بود ، بوى نان سفرهء وجودى يوسف را از فرسنگها استشمام مىكرد . آن مرد پيراهن يوسف را گرفته و براى يعقوب مىبرد ، آن همه مدت كه پيراهن در نزد او بود ، كمترين بويى از آن در نيافت ، در حالى كه يعقوب با بعد مسافت صدها فرسنگ ، بوى يوسف را از پيراهن استشمام مىنمود . آرى ، چه فراوانند علمايى كه از دانش بىنصيب و محرومند و فقط حمال دانش هستند و راهى به محبت الهى كه مغز هر علمى است به دست نياورده‌اند ، در صورتى كه شنوندهء دانشهاى همان علماى از دانش بىنصيب ، مشام پيدا مىكند اگر چه در ظاهر از گروه عامان است . چرا آن علما نمىتوانند سهمى از دانش ببرند ؟ جوابش روشن است : ( ( 3040 ) ) ز آن كه پيراهن به دستش عاريه است چون به دست آن نخاسى جاريه است چنان كه كنيز در دست كنيز فروش عاريه است و موقتى است و تنها مشترى است كه كنيز را خريده از او بهره بردارى خواهد كرد ، همچنين دانش در سينهء عالم از علم