محمد تقي جعفري

207

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 2830 ) ) تو درون چاه رفتستى ز كاخ چه گنه دارد جهانهاى فراخ تو از كاخ با عظمت كيهانى با ميليونها خورشيدش فرود آمده و در ته چاه تنگ و تاريك خود طبيعى زندانى شده‌اى ، تقصير كيهان با عظمت چيست ؟ آيا زمين فروتن از زير پاهاى تو بر كنار مىشود ؟ آيا فضاى پهناور طبيعت گنجايش قامت ترا ندارد ؟ خورشيد جهان افروز پرتو خود را تا زير پاهايت نثار نمىكند ؟ پيالهء ناچيزت را اقيانوسهاى كرهء زمين پر نمىكند ؟ آيا انديشه ندارى و وسيله تجسيم و تعقل و ابتكار به تو داده نشده است ؟ آيا ظرفيت قلبت كه اگر هزاران كيهان را در آن جاى بدهى پر ن مىشود ، تنگ است ؟ چه مىگويى ؟ چه مىخواهى ؟ چرا كاخ با عظمت هستى را رها كرده در زندان خود طبيعى مشغول ساييدن روح ملكوتى هستى ؟ بىنوا انسان ، پهنهء بىكران هستى را كوچك مىكند و اشعهء خورشيدها را به ميله هاى زندان تبديل مىكند ، درون خود را كارگاه تبديل مواد عالى طبيعت به مدفوعات مىسازد . و به صورت زندان در مىآورد . روشنايى انديشه و دريافتهاى وجدانى را به خيالات و اوهام تاريك مىفروشد و آن گاه در ته چنين زندان تاريك مشغول تيشه زدن بريشهء روح انسانيش مىشود . تفسير ابيات اى تبه كاران ، شما تحرك و اضطراب عكس ماه را در آب زلال مثل آورديد و گفتيد كه شغال با آن اضطراب عكس ماه در آب ، پيلان را به وحشت انداخت . آرى مغز پوچ شما قصهء خرگوش و پيل و آب و ترسيدن پيلان را پيش مىكشد . آخر اى نابينايان خام ، اين داستان چه شباهت و ارتباطى با آن ماه دارد كه تمام خاص و عام