محمد تقي جعفري

96

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 2543 ) ) ذوق پنهان نقش نان چون سفره است نان بىسفره ولى را بهره است ( ( 2544 ) ) رزق جانى كى برى با سعى و جست جز به عدل شيخ كاو داود توست ( ( 2545 ) ) نفس چون با شيخ بيند گام تو از بن دندان شود او رام تو ( ( 2546 ) ) صاحب اين گام رام آن گاه شد كز دم داود او آگاه شد ( ( 2547 ) ) عقل گاهى غالب آيد در شكار بر سگ نفست كه باشد شيخ يار ( ( 2548 ) ) نفس اژدرهاست با صد زور و فن روى شيخ او را زمرّد ديده كن گر تو خواهى ايمنى از اژدها دستش از دامن مكن يك دم رها خاك شو در پيش شيخ با صفا تا ز خاك تو برويد كيميا ( ( 2549 ) ) گر تو صاحب گاو را خواهى زبون چون خران كن سيخش آن سو اى حرون ( ( 2550 ) ) چون به نزديك ولى اللَّه شود آن زبان صد گزش كوته شود ( ( 2551 ) ) صد زبان در هر زبانش صد لغت زرق و دستانش نيايد در صفت ( ( 2552 ) ) مدعى گاو نفس آمد فصيح صد هزاران حجت آرد ناصحيح ( ( 2553 ) ) شهر را بفريبد الا شاه را ره نتاند زد شه آگاه را ( ( 2554 ) ) نفس را تسبيح و مصحف در يمين خنجر و شمشير اندر آستين ( ( 2555 ) ) مصحف سالوس او باور مكن خويش با او همسر و همبر مكن ( ( 2556 ) ) سوى حوضت آورد بهر وضو وندر اندازد تو را در قعر او ز انكه او در خانه عقل تو برون گر چه ملك اوست ليكن شد زبون ( ( 2557 ) ) عقل نورانى و نيكو طالب است نفس ظلمانى بر او چون غالب است ( ( 2558 ) ) ز انكه او در خانه عقل تو غريب بر در خود سگ بود شير مهيب ( ( 2559 ) ) باش تا شيران سوى بيشه روند و اين سگان كور آن جا بگروند ( ( 2560 ) ) مكر نفس و تن نداند عام شهر او نگردد جز به وحى القلب قهر ( ( 2561 ) ) هر كه جنس اوست يار او شود جز مگر داود كاو شيخت بود ( ( 2562 ) ) كاو مبدل گشت و حبس تن نماند هر كه را دل در مقام دل نشاند ( ( 2563 ) ) خلق جمله علتىاند از كمين يار علت مىشود علت يقين