محمد تقي جعفري
8
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
به وسيلهء شعر داد سخن داده است ، گاهى نتوانسته است بدون در آميختن مفاهيمى از قبيل مستى و باده و لاله رخ و زيبا روى سمرقندى و غيره مطلق خود را ابراز بدارد مثلًا در يكى از قطعاتش مىگويد : اى دل آن دم كه خراب از مىگلگون باشى بىزر و گنج به صد حشمت قارون باشى در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنماى ور خود از گوهر جمشيد و فريدون باشى در ره منزل ليلى كه خطرهاست به جان شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش كى روى ؟ ره ز كه پرسى ؟ چه كنى ؟ چون باشى ؟ نقطهء عشق نمودم به تو هان سهو مكن ور نه چون بنگرى از دايره بيرون باشى ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك افشان چند و چند از غم ايام جگر خون باشى حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است هيچ خوش دل نپسندد كه تو محزون باشى در هشت بيت فوق مطالب ذيل وجود دارد : 1 - در آن هنگام كه به جهت نوشيدن مىگلگون مست و بىخود شوى ، بدون اين كه طلا و گنجى داشته پديدهء مستى و بىخودى و هرزه گرايى ناشى از مىگسارى نيست ، زيرا مىگسارى نمىتواند انسان را به مقام استغناى مطلوب كه به حشمت