محمد تقي جعفري

12

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

عنصر يكم : علم و شناسايى خالص - بحث در پرستش اين عنصر از فلسفه عين بحث از قابل پرستش بودن علم است كه مشروحا بررسى كرديم پس فلسفه از آن جنبهء جهان بينى خالص كه دارد ، نمىتواند مورد اعتقاد و گرايش بوده باشد . بر فرض محال - من پس از تحقيق و تتبع لازم و كافى و سير و سياحت از مدارهاى الكترونها گرفته تا تمام كهكشانهاى گذشته و كنونى و آينده سير نموده وارد درون آدمى شدم و تمام روابط پانزده ميليارد رابطهء الكتريكى مغزى او را درك كردم و با تمام دقايق و ريزه كارىهاى سلولهاى بدنى و مغزى او هم آشنايى پيدا كردم و سر گذشت كامل تاريخ بشرى را هم به دست آوردم ، آيا جز اين كارى كرده‌ام كه ذهن خود را به منزلهء آيينهء تمام نماى انسان و جهان ساخته‌ام ؟ يقيناً جز اين نيست كه گفتيم . حالا موقعى كه مشغول راه رفتن بودم به دره‌اى رسيده‌ام كه بهر وضعى بايستى از آن عبور كنم ، سيلى با فشارى كه بتواند يك انسان را ببرد از آن دره در جريان است . آن همه دانش و جهان بينى كه داشتم در گوشه‌اى از ذهنم مىدرخشد ، حتى يكى از اجزاى آن دانش و جهان بينى كه علم شنا كردن است در ذهن من وجود دارد ، با اين حال هيچ يك از آنها عمل شنا كردن را در من ايجاد نمىكند ، بلكه بايستى مىخواهم من به جريان بيفتد و نيرويى داشته باشم و به سينه روى آب بيفتم و عبور كنم و به قول جلال الدين : اگر اى نحوى با علم و نيرو و خواستن شناورى ندارى : « كل عمر تو كنون شد بر فنا » ( 1 ) پس عنصر اول فلسفه كه جهان بينى است ، همان علم و حدس است كه نمىتواند

--> ( 1 ) آن يكى نحوى به كشتى در نشست * رو به كشتيبان نمود آن خود پرست گفت هيچ از نحو خواندى ؟ گفت لا * گفت نيم عمر تو شد بر فنا دل شكسته گشت كشتيبان ز تاب * ليك گشت آن دم خاموش از جواب باد كشتى را به گردابى فكند * گفت كشتيبان به آن نحوى بلند هيچ دانى آشنا كردن بگو * گفت نى از من تو صباحى مجو گفت كل عمرت اى نحوى فناست * ز انكه كه كشتى غرق در گردابهاست .