محمد تقي جعفري

23

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

« اما براى ساير مردم مفهوم نيست . . » . ( كلمه فنا و موت ) ، صحيح به نظر مولوى نمىرسد و در هر دو روش انديشه‌اى بودا قابل درك و فهم مىباشد . 3 - « ايراد سوم اين كه مولوى قائل به روح است ، يعنى گويا پس از مرگ روح مىماند و به وجود كل ملحق مىشود ، اما حكماى مغرب روح را قائم بذات نمىدانند ، بلكه روح از مقتضيات جسم است . . » . اين كه ميرزا فتحعلى به طور عموم مىگويد : « اما حكماى مغرب روح را قائم بذات نمىدانند ، بلكه روح از مقتضيات جسم است » كاملًا مبالغه آميز است ، زيرا حكماى مغرب زمين هم در اين مسئله مانند حكماى مشرق زمين بر سه دستهء مهم تقسيم شده‌اند : يك دسته مىگويند : روح موجودى است قائم به ذات و مجرد از قوانين ماده و فنا ناپذير . البته اين نكته هم ناگفته نماند كه گروه قابل اهميتى از معتقدين تجرد روح نمىگويند هر انسان از موقع تولد يك روح مجرد با خود مىآورد ، بلكه انسان پس از تولد تدريجاً داراى خود طبيعى مىشود ، سپس با پيش رفت در زندگانى هر چه كه مطابق عقل و وجدان رفتار كند و به تزكيهء خود طبيعى مىپردازد ، داراى خود ايده آل « و سپس با ادامهء تربيت و تزكيهء روحى مىتواند روح خويش را به مقام والاى تجرد برساند . دستهء دوم مىگويند : روح از تجليات و شئون و خواص ماده بوده و با از بين رفتن كالبد مادى محو و نابود مىگردد . دستهء سوم در حالت شك و ترديد قرار گرفته‌اند . با قطع نظر از دلايل تجرد روح كه مسلماً بعضى از آنها قابل اعتراض نيست . مانند خاصيت خود هشيارى و نشان دادن خواص غير طبيعى و بالاتر قرار گرفتن قانون علت و معلول و . . . ، دانشمندان فراوانى در اغلب كشورهاى متمدن امروزى