محمد تقي جعفري

26

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

را طرح كرده باشد ، آيا معتقد نتوان بود كه هيچ كس قبل از من متوجه اين سؤال نشده است ؟ - سؤالى كه آن قدر ساده است و ممكن است بر زبان هر بچه عاقلى بگذرد . يقين است كه آن سؤال از به دو خلقت بشر بوده و طبيعى است كه بشر از به دو خلقت به حل آن توجه كرده است و هميشه براى حل آن ، طريقهء معمول يعنى مقايسهء محدود با محدود و نامحدود با نامحدود ، جدا جدا ، طريقه اى ناقص بوده است و فقط آن گاه حل مسئله بيان و محقق گشته كه بشر به نسبت محدود با نامحدود پرداخته و توجه كرده است . » ( 1 ) « جميع اين تصوراتى كه محدود را با نامحدود تطبيق نموده و حيات را معنايى بخشيده است از قبيل تصور خدا ، مشيت ، خير ، همه را به محك عقل و منطق مىزنيم و مىبينيم كه آن تصورات ، كل ( همگى ) در داورى عقل و منطق ما محكوم مىگردند . اين غرور و خود پسندى ما اگر موحش نباشد بسى مضحك است . ما چون طفلى هستيم كه ساعتى را از هم مىگشايد . فنرش را بيرون مىكشد و با آن بازيچه اى مىسازد و بعد هم تعجب مىكند كه چرا ديگر آن ساعت كار نمىكند » ( 2 ) « من كم كم دانستم جوابهايى كه ايمان داده است دقيقترين حكمتهاى بشرى را در بر دارد و من ديگر حق ندارم كه در عرصهء عقل و علم منكر آن جوابها گردم ، زيرا ، آنها فقط جوابهايى هستند كه براى مسئلهء حيات موجود است . » ( 3 ) « باز تكرار مىكنم كه آن چه مرا ملزم ساخت تا به وجود ايمان پى ببرم آن نبود كه مىديدم ، ما يعنى من و سليمان و شوپن هاور و با وجود اعتقاد بىاعتقادى جهان خود را نكشيم : بلكه آن چه ايمان را بر من ثابت نمود اين بود كه ملاحظه مىكردم آن ميلياردها از مردم زندگى كرده و مىكنند و مرا و سليمان را در بحبوحهء حيات خود

--> ( 1 ) همان مأخذ ، ص 74 - 73 . . ( 2 ) همان مأخذ ، ص 75 . . ( 3 ) همان مأخذ ، ص 76 . .