محمد تقي جعفري
39
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 1972 ) ) مصطفى آمد كه سازد هم دمى كلمينى يا حميراء كلمى ( ( 1973 ) ) اى حميراء اندر آتش نه تو نعل تا ز نعل تو شود اين كوه لعل ( ( 1974 ) ) اين حميراء لفظ تأنيث است و جان نام تأنيثش نهند اين تازيان ( ( 1975 ) ) ليك از تأنيث جان را باك نيست روح را با مرد و زن اشراك نيست ( ( 1976 ) ) از مؤنث وز مذكر برتر است اين نه آن جانست كز خشك و تر است ( ( 1977 ) ) اين نه آن جان است كافزايد زنان يا گهى باشد چنين گاهى چنان ( ( 1978 ) ) خوش كنندست و خوش و عين خوشى بىخوشى نبود خوشى اى مرتشى ( 1 ) ( ( 1979 ) ) چون تو شيرين از شكر باشى بود كان شكر گاهى ز تو غايب شود زهر محض است آن كه باشد بىوفا هب لنا يا ربنا نعم الوفا ( ( 1980 ) ) چون شكر گردى ز تأثير وفا پس شكر كى از شكر باشد جدا ( ( 1981 ) ) عاشق از حق چون غذا يابد رحيق عقل آن جا گم شود گم اى رفيق ( ( 1982 ) ) عقل جز وى عشق را منكر بود گر چه بنمايد كه صاحب سر بود ( ( 1983 ) ) زيرك و دانا است اما نيست نيست تا فرشته لا نشد اهريمنى است ( ( 1984 ) ) او به قول و فعل يار ما بود چون به حكم حال آيى لا بود ( ( 1985 ) ) لا بود چون او نشد از هست نيست چون كه طوعاً لا نشد كرهاً بسى است ( ( 1986 ) ) جان كمال است و نداى او كمال مصطفى گويان ارحنا يا بلال ( ( 1987 ) ) اى بلال افراز بانگ سلسلت ز ان دمى كاندر دميدم در دلت اى بلال اى گلبنت را جان سپار خيز و بلبلوار جان مىكن نثار ( ( 1988 ) ) ز ان دمى كآدم از آن مدهوش شد هوش اهل آسمان بىهوش شد ( ( 1989 ) ) مصطفى بىخويش شد ز ان خوب صوت شد نمازش در شب تعريس فوت ( ( 1990 ) ) سر از آن خواب مبارك بر نداشت تا نمازش صبحدم آمد بچاشت ( ( 1991 ) ) در شب تعريس پيش آن عروس يافت جان پاك ايشان دست بوس ( ( 1992 ) ) عشق و جان هر دو نهانند و ستير گر عروسش خواندهام عيبى مگير
--> ( 1 ) مرتشى رشوه خوار .