حبيب الله الهاشمي الخوئي
307
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة
وچگونه ظلم كنم أحدى را از براي نفسي كه سرعت مىنمايد بسوى پوسيدن باز گشتن أو ، ودراز مىشود در خاك نزول كردن آن . قسم بخدا كه ديدم برادرم عقيل را در حالتي كه فقير وبي چيز شده بود تا بحدّى كه خواهش نمود از من از گندم شما يك صاع ، وديدم كودكان أو را پريشان مويها وغبار آلود رنگها از غايت فقر گويا سياه رنگ شده بود رخسارهاى ايشان با رنگ نيل ، وآمد ورفت نمود نزد من در حالتي كه تأكيد كننده بود در خواهش خود ، ومكرر كرد بر من آن سخن را در حالتي كه اعاده نماينده بود ، پس برگرداندم بطرف أو گوش خود را پس گمان نمود كه مىفروشم باو دين خود را ومتابعت مىكنم افسار أو را در حالتي كه مفارقت كننده باشم از طريق عدالت خود چون اصرار از اندازه گذرانيد پس گرم كردم از براي أو آهنى را بعد از آن نزديك كردم آن آهن گرم را از بدن أو تا عبرت بردارد بان ، پس ناله كرد مثل ناله كردن صاحب مرض از درد آن ونزديك بود كه بسوزد از اثر آن آهن ، پس گفتم أو را كه بنشينند در ماتم تو زنانى كه بچه مردگان باشند اى عقيل آيا ناله ميكنى از آهنى كه گرم كرده باشد آن را آدمي براي شوخى وبازيچه گى خود ، ومىكشى مرا باتشى كه افروزنده است آن را خداوند قهار آن براي غضب وخشم خود ، آيا ناله مىكنى از اذيّت اين آهن وناله نكنم من از آتش سوزان جهنّم . وعجبتر از اين قصّهء عقيل اينست كه آيندهء وقت شب آمد نزد ما با هديهء پيچيده شده در ظرفش وبا معجونى كه دشمن داشتم آن را باندازهء كه گويا سرشته شده آن با آب دهن مار يا با قيء آن ، پس گفتم بأو آيا اين عطيّه است يا زكاة است يا صدقه پس اين حرام است بر ما أهل بيت رسالت ، پس گفت نه اينست ونه آن ولكن هديه است كه آورده أم ، پس گفتم گريان باد بتو چشم مادر بي پسر تو آيا از دين خدا آمدهء نزد من تا فريب دهى مرا ، آيا مرض خبط دارى يا صاحب جنون هستى يا هذيان مىگوئى ، قسم بخدا اگر عطا كرده شوم من اقليمهاى هفتگانه را با آنچه كه در زير أفلاك آنهاست بر آنكه معصيت نمايم خدا را در