حبيب الله الهاشمي الخوئي

103

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة

وبتحقيق بودم من با حضرت رسالتماب صلَّى اللَّه عليه وآله وسلَّم وقتي كه آمدند نزد آن حضرت جماعتى از كفار قريش پس گفتند أو را : أي محمّد بدرستى كه تو ادّعا كردى أمر عظيمى را كه ادّعا نكرده بود آنرا پدران تو ونه أحدى از خانوادهء تو وما خواهش مىكنيم از تو كارى را اگر أجابت كردى ما را بان كار ونمودى آن را بما مىدانيم كه تو پيغمبر مرسلى ، واگر أجابت نكردى مىدانيم كه تو جادوگر وبسيار دروغ گوئى . پس فرمود آن حضرت بايشان چه خواهش داريد گفتند كه بخوانى بجهت ما اين درخت را تا پر كنده شود با ريشه هاى خود وبايستد پيش تو ، پس فرمود آن حضرت كه خداى تعالى بهر چيز قادر است پس اگر بكند خداوند عالم بجهت شما آن را آيا ايمان مىآوريد وشهادت مىدهيد بحق پس گفتند : بلى فرمود پس بدرستى كه بزودى بنمايم من بشما آن چيزى را كه طلب مىكنيد وحال آنكه بدرستى كه يقين منست كه شما باز نمىگرديد بسوى اسلام كه خير دنيا وآخرت است ، وبدرستى كه در ميان شما است كسى كه انداخته مىشود در چاه بدر ، وكسى كه جمع سازد لشكرهاى كفّار را بمحاربهء من . بعد از آن فرمود آن حضرت بطريق خطاب بدرخت كه اى درخت اگر هستى كه ايمان دارى بخداى تعالى وبروز آخرت ومىدانى كه منم پيغمبر خدا پس بركنده شو با ريشه هاى خود تا اين كه بايستى پيش من با اذن خدا . پس قسم بخدائى كه مبعوث فرمود أو را بحق هر آينه بر كنده شد با رگ وريشه هاى خود وآمد بسوى آن حضرت در حالتي كه مر أو را صداى سخت بود ، وآوازى بود مانند آواز بالهاى مرغان ، تا اين كه ايستاد پيش حضرت رسالتماب صلَّى اللَّه عليه وآله حركت كنان مثل مرغ بال زنان ، وانداخت شاخه بلندتر خود را بر پيغمبر خدا وبعض شاخهاى خود را بر دوش من ، وبودم من در جانب راست آن حضرت . پس وقتي كه نظر كردند آن جماعت بان معجزه گفتند از روى تكبّر وگردن كشى پس أمر كن تا بيايد بسوى تو نصف آن وباقي ماند بر جاى خود نصف