حبيب الله الهاشمي الخوئي
62
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة
پس آن همچو حلَّهاى زينت داده شده است باطلا ، يا همچو جامهاى برد خوش آيندهء يمن است ، واگر تمثيل كني آنرا بزيورها پس أو مانند نگينهائيست صاحب رنگها كه كشيده در أطراف آن ، يعنى مدور شده مانند نطاق بنقره مزيّن بجواهر . راه مىرود طاوس مثل راه رفتن شادى كنندهء متكبّر خرامان ، ومىنگرد بنظر دقّت بدم وبال خود پس قهقهه مىزند در حالتي كه خندانست از جهة حسن پيراهن رنگين خود ورنگهاى لباس خود ، پس چون اندازد نظر خود را بسوى پايهاى سياه باريك خود بانگ كند در حالتي كه گريه كننده باشد باو از بلند كه نزديك باشد روح از بدنش مفارقت نمايد از شدّت فرياد خود ، زيرا كه پاهاى أو زشت است وباريك همچو پاهاى خروسان خلاسى كه متولَّد مىشوند ميان مرغ هندى وفارسى در حالتي كه برآمده است از طرف ساق أو خارى كه پنهانست چنانچه در پاى خروسان مىرويد . ومر أو راست در موضع پس گردن كاكلى سبز مزيّن با نقش ونگار وموضع بيرون آمدن گردن أو مانند إبريق است وجاى فرو رفتن گردن آن تا كه منتهى شود بشكم أو مثل رنگ وسمهء يماني است يا همچو حرير پوشيده شده بر آينه صاحب صيقل وجلا وگويا كه طاوس پيچيده است بمقنعهء سياه لكن خيال كرده مىشود از جهة كثرت تر وتازگى أو وشدت برّاقى أو اين كه سبزى با طراوت آميخته است بان . وبا شكاف گوش أو است خطَّى مثل باريكى سر قلم در رنگ گل بابونج كه سفيد است در غايت روشنى ، پس آن خط بسفيدى خود در ميان سياهى آنچه كه آن جاست مىدرخشد ، وكم رنگى است از رنگها مگر اين كه اخذ نموده است از آن بنصيب كامل ، وبلند برآمده وتفوّق پيدا كرده آن رنگ بر أو به بسيارى روشنى ودرخشيدن آن وبرّاقي زيباى آن وخوبى آن . پس طاوس مانند شكوفهائيست گسترانيده كه تربيت نداده آنرا بارانهاى بهارى ونه آفتابهاى تابستاني ، وگاهى هست كه عارى مىشود از پر خود وبرهنه مىشود