ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )
363
شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )
افراط و تفريط جز رذايل و حدّ وسطها ( در هر كارى ) جزو فضايل مىباشد . 69 - ربّ امل خائب . امير مؤمنان ( ع ) فرمايد : بسيار اميد دارنده اى كه نوميد شد . شارح گويد : امل به معناى اميد است گويند : امل خيره يأمل به ضمّ ( م ) املا به فتح ( الف و ميم ) ، خائب اسم از خاب يخيب خيبة است هر گاه به آنچه خواسته است نرسد ، و در مثل است كه : هيبت نوميدى است ، و كلمه اى كه ربّ بر آن داخل شده ممكن است اسم باشد و ممكن است مصدر باشد ، اگر اسم باشد پس متّصف شدن به خيبت آشكار است ، و اگر ( مدخول ربّ ) را مصدر بشماريم . از قبيل آن است كه چيزى را از باب مجاز متّصف به صفت صاحبش كنيم مانند : الكلام المصنّف ، و الكتاب الحكيم . معناى كلمه آن است كه بر آنچه آرزو دارى تكيه مكن . به آنچه اميد دارى دل نبند زيرا كه بيشتر اوقات بدان نايل نگردى و ممكن نمىشود به آن برسى چون در علم الهى و تقدير ازلى برايت قسمت و مقدّر نشده است . 70 و 71 - ربّ رجاء يؤدّى الى الحرمان ، و ربّ ربح ( 1 ) يؤدّى الى الخسران . امير مؤمنان ( ع ) فرمايد : بسيار باشد كه كسى به چيزى اميد دارد و به دستش نيايد و سر انجام نوميد شود . و بسيار سودى كه سر انجام به زيان كشد . يعنى چنان نيست كه هر چيزى با اميد به دست آيد ، و بيشتر اوقات نتيجه اش نوميدى و رنج است ، و فرجامش بلا و محروميّت است ، و همچنين سودى به آسانى و سلامتى به دستت نيايد بلكه پايان و عاقبتش نابودى و زيان است ، شعر ( 2 ) : به ( 3 ) در ، منافع بى شمار است اگر خواهى سلامت در كنار است
--> ( 1 ) در اصل « ارباح » است . ( 2 ) شعر از سعدى است به گلستان چاپى تصحيح قريب باب 3 صفحه 36 ، بنگريد . ( 3 ) در حاشيه آمده است : ( با ) در به دريا زيادى و براى زينت است اسناد ( ره ) مىفرمود كه مثل : ( اندر ) و ( در ) چون به ( ب ) حرف وصل فارسى مقترن شود لازم است كه بعد از آن بيايد چنان كه گويند : ( بدين بنده در است ) و يا ( حسود را چه كنم كوز خود به رنج در است ) و يا ( به دريا در ) به معناى ( در دريا ) و ( در اين بنده است ) و ( از خود در رنج است ) در شرح گلستان سعدى ( ره ) چنين آمده است ، از شارح « . محدّث ارموى گويد : استاد عبد العظيم قريب ( ره ) در دستور زبان فارسى پس از آن كه معنيهاى ( ب ) را ذكر كرده گفته است : » در جايى كه حرف ( ب ) به معناى بر ، در ، اندر ، باشد جايز است اين الفاظ را براى تفسير بعد از متمّم ( ب ) در آورند مانند : 1 - چون آلب ارسلان جان به جانبخش داد پسر تاج شاهى بسر برنهاد 2 - خويش نبود ديده به خوناب در زنده و مرده به يكى خواب در 3 - شنيدم در ايام حاتم كه بود بخيل اندرش باد پايى چو دود گاهى به جاى ( اندر ) ( اندرون ) در آيد چنان كه : « به دو گفت خسرو كه بدرود باش بداد اندرون تار و هم پود باش » . و نيز : « به گنج اندرون ساخته ، خواسته به جنگ اندرون لشكر آراسته » آنچه قصد داشتيم از دستور زبان استاد قريب نقل كنيم پايان يافت .