ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )
279
شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )
ثابت بوده است : 1 - على ( ع ) در دنيا زاهدترين مردم و نسبت به غير ذات حق بى اعتنا بوده است و نيرومندترين افراد بوده بر حذف كردن كارهايى كه از ديدار خدا مانع مىشود و هر كه چنين باشد نسبت به ديگران بر هواى خويش مسلطتر است . امّا مقدّمه نخست ( كه او زاهدترين مردم بوده ) از حالات و صفاتش به تواتر ثابت شده . و امّا مقدّمه دوم نيز بديهى و ضرورى است . 2 - گفتار امام عليه السلام خطاب به پروردگارش : ما عبدتك رهبة . . . فعبدتك ، پيش از اين دانستى كه آن نيايش همانطور كه اثبات مىكند كه آن حضرت ( ع ) به مقام وصول رسيده است همچنين لازمه اش ثابت كردن ملكهء وصول براى آن حضرت مىباشد . چون هر كه بتواند غير ذات حق را حذف كند و قصد غير حق ننمايد ناگزير رشتهء اختيار شهوتش در دست خردش مىباشد . 3 - گفتار امام عليه السلام در روايت ضرار بن ضمرهء ضبّابى به معاويه كه از او در بارهء امير مؤمنان عليه السلام سؤال كرده بود . ضرار در جواب معاويه گفت ( 1 ) : على
--> ( 1 ) ابن ميثم ( ره ) در شرح نهج البلاغة در شرح اين عبارت صفحه 588 چنين مىگويد : اين مرد ( ضرار ) از ياران على عليه السلام بود و بعد از رحلت امام ( ع ) بر معاويه وارد شد . معاويه گفت : على ( ع ) را برايم توصيف كن . ضرار گفت : مرا از اين كار معاف بدار معاويه گفت : سوگند به خدا كه بايد اين كار را بكنى . ضرار اين شرح را در بارهء على ( ع ) بيان كرد و معاويه آن اندازه گريست كه محاسنش تر شد . صباب ، طايفه اى از فهر بن مالك بن النضر بن كنانه است . و سدول جمع سدل و آن چيزى است كه بر روى هودج و كجاوه گسترده شود . تململ ، همان تقلقل است يعنى اندوه و درد كه همراه اشك باشد سليم ، مار گزيده است . و له حزن بسيار است . امام عليه السلام به دنيا نگريست در حالى كه به صورت زنى آراسته شده بود و خود را به او عرضه كرد تا امام به دو برسد با آن كه دنيا در نظر حضرت مورد كراهت و نفرت بود پس حضرت بدون خطاب كرد اليك اين كلمه از اسمهاى فعل است . يعنى دور شو . و عنى متعلَّق به « اليك » است كه معناى فعلى دارد . امام عليه السلام در اين مورد كه دنيا خود را به او عرضه مىكند و به شوق وا مىدارد به صورت پرسش انكارى سؤال مىكند كه من به تو توجهى ندارم و تو را حقير مىشمارم و بسيار دور است كه من با آنچه تو مىخواهى موافقت كنم . و لا حان حينك : يعنى وقت تو نرسيده است . يعنى زمانى كه من به وسيله تو فريب بخورم و تو مرا مغرور سازى فرا نرسيده گفتار امام عليه السلام : هيهات ، يعنى آنچه تو از من مىخواهى دور است . سپس دنيا را فرمان مىدهد كه غير او را بفريبد . اين سخن كنايه از آن است كه على عليه السلام طمعى به دنيا ندارد نه اين كه از دنيا بخواهد كه ديگرى را فريب دهد . اين سخن مانند سخن كسى است كه به شخصى كه مىخواهد فريبش دهد و بر نيرنگش مطلع شده است مىگويد : غير از من را بفريب يعنى تو نمىتوانى مرا گول بزنى . آن گاه دنيا را مانند همسرى كه مورد كراهت است و از او بيزار است خطاب مىكند و به او خبر مىدهد كه به او نيازى ندارد . سپس او را سه طلاقه مىكند تا جدايى بين او و دنيا حاصل شود و آن را با جمله بعد تأكيد مىنمايد كه من به تو رجوع نخواهم كرد . و آن كنايه از كمال بيزاريش از دنياست و طلاق دادن دنيا را مؤكد ساخته تا تمايلش را به هووى آن كه مورد گمان و حسن بها مىباشد نشان دهد . سپس به عيبهايى كه به خاطر آنها از دنيا بدش مىآيد و آن را طلاق داده است اشاره فرموده است كه عبارت از كوتاه بودن زمان زندگى در دنيا مىباشد . و اندك بودن ارزش دنيا در نظر آن حضرت و حقير بودن آرزوهاى دنيوى است . آن گاه از چند چيز به شرح زير ناليده است : ( 1 ) در مسافرت كردن به سوى خداى متعال توشه اش اندك است . پيش از اين دانستى كه تقوا و كارهاى شايسته توشهء اين راه مىباشد و عارفان كارهايشان را چنين كوچك مىشمارند . ( 2 ) دراز بودن راه خدا و هيچ چيزى طولانىتر از موجود نامتناهى نمىباشد . ( 3 ) دور بودن مسافرت به دليل دور بودن مقصد آن و نامتناهى بودن اين راه . ( 4 ) بزرگ و خطرناك بودن محلّ ورود در اين سفر و نخستين منزلهاى آن مرگ و سپس عالم برزخ و آن گاه رستاخيز بزرگ است و يارى از خداست . و نقل شده است كه « خشونة المضجع » به معناى گور است . ابن ابى الحديد در شرح خود در ضمن گفتارش در « جلد چهارم چاپ مصر صفحه 276 » مىگويد : « تململ ، تملَّل نيز بى قرار و مضطرب بودن ناشى از بيمارى است و گويا بر روى ( ملَّه ) يعنى خاكستر داغ قرار دارد . و تشوّفت با ( ف ) و در روايتى با ( ق ) مىباشد . گفتار امام عليه السلام : لا حان حينك ، نفرينى بر ضرر دنياست . يعنى هنوز وقت تو نرسيده است ( كه مرا بفريبى ) چنان كه مىگويى : تو نبودى . امّا در مورد ضرار بن ضمره ، خبر آن را ديّاشى روايت كرده است . و من آن را از كتاب عبد إله بن اسماعيل بن احمد حلبى در حاشيهء نهج البلاغه نقل كردهام . مىگويد : ضرار كه از ياران على عليه السلام بود بر معاويه وارد شد و معاويه به دو گفت : اى ضرار على ( ع ) را براى من وصف كن . ضرار گفت مىشود مرا معاف دارى معاويه گفت : خير ضرار گفت : در بارهء على عليه السلام چه بگويم به خدا سوگند او سخت نيرومند و نامتناهى بود از جوانب او دانش و حكمت مىجوشيد . معاشرتش نيكو ، سرپرستيش آسان ، خوراكش درشت و لباسش كوتاه و ساده بود گريه اش بسيار و انديشيدن او طولانى بود . اظهار پشيمانى مىكرد و خويشتن را مخاطب قرار مىداد . در ميان ما كه بود پاسخ ما را مىداد هر گاه از او مىپرسيديم و چون خاموش بوديم آغاز به سخن مىكرد و با همهء نزديكى كه به او داشتيم با هيبتترين رفيق و همنشينى بود و به سبب شكوه و عظمتى كه داشت ، پيش از او به سخن آغاز نمىكرديم ، مسكينان را دوست مىداشت و دينداران را به خود نزديك مىساخت . و شاهد بودم و ديدم على ( ع ) را كه در بعضى مواقفش . . . و همهء سخن ابن ابى الحديد در كتاب ياد شده آمده است . عمر بن عبد العزيز در كتاب ( استيعاب ) اين خبر را ذكر كرده و گفته است : عبد إله بن يوسف از يحيى بن مالك بن عائذ و او از ابو الحسن محمد بن مقلهء بغدادى در مصر روايت كرده و محمد بن حسن بن دريد از حكلى و او از حرمازى از مردى در همدان نقل كرده كه او گفت : معاويه به ضرار ضبايى گفت : على عليه السلام را برايم وصف كن . ضرار گفت : اى خليفه مرا معاف بدار . معاويه گفت : البتّه بايد او را توصيف نمايى . گفت : حال كه به وصف او ناگزيرم . مىگويم : به خدا سوگند على عليه السلام نامتناهى و سخت نيرومند بود . سخن به حق مىگفت . و به عدل داورى مىكرد . دانش و حكمت از اطراف او مىجوشيد از دنيا و طراوت آن در هراس بود . و به شب و وحشت آن مأنوس و گريه اش بسيار و انديشه اش طولانى بود . لباس ساده و غذاى درشت را دوست مىداشت . در ميان ما بمانند يكى از ما بود چون از او مىپرسيديم پاسخمان مىداد . و هر گاه از او درخواست فتوايى مىكرديم به ما خبر مىداد . و به خدا سوگند به سبب هيبتى كه داشت با همه نزديكى كه به او داشتيم نمىتوانستيم با او هم سخن شويم . دينداران را بزرگ مىداشت . و مسكينان را به خود نزديك مىساخت . شخص نيرومند در باطل خود به دو طمع نمىكرد و ناتوان از عدالت او نوميد نمىشد و من شاهد بودم و او را در يكى از مواقفش ( محل ايستادنش ) مىديدم در حالى كه شب تاريكى خود را گسترده و ستارگانش غروب كرده بودند ، محاسنش را در دست گرفته و همچون شخص مارگزيده به خود مىپيچيد و مانند شخص اندوهگين مىگريست و مىفرمود : اى دنيا ديگرى را بفريب آيا متعرّض من مىشوى يا به من مشتاقى دور است دور است من تو را سه طلاقه كردم كه رجوعى در آن نيست . زندگانى در تو كوتاه و بزرگيت اندك است . آه ، آه ، از كمى توشه و دورى سفر و بيم راه . پس معاويه گريست و گفت : خداى ابا الحسن را رحمت كناد . به خداى سوگند كه چنان بود . اى ضرار اندوهت بر او چگونه است پاسخ داد : به اندازهء اندوه كسى كه فرزندش را در آغوش سر ببرند » .