حاج ملا هادي السبزواري
537
شرح مثنوى
( ( 4682 ) ) او بسر با خالق خود راستست * چون اجل آيد بر آرد باد دست ن 1272 12 - ك 421 28 او بسر : به كسر سين . ( ( 4691 ) ) چون دم يزدان نپذرفتى ز مرد * وحى حق را هين پذيرا شو ز درد ن 1272 21 - ك 421 33 يزدان : احق است از « مردان » . ( ( 4692 ) ) باد گويد پيكم از شاه بشر * گه خبر خير آورم گاهى به شرّ ن 1272 22 - ك 421 33 گاهى بشر : اصحّ است از نسخهء « ز شر » . چه جناس « بشر » املح است از ز شر . ( ( 4696 ) ) ليك چون تو ياغيى من مستعار * مىكنم خدمت ترا روزى سه چار ن 1273 4 - ك 421 35 مستعار : متعلَّق است به خدمت . و مصدر ميمى است ، به معنى عاريت . ( ( 4701 ) ) ليك گر در غيب كردى مستوى * مالك دارين و شحنه خود توى ن 1273 9 - ك 421 38 مستوى : كه خُلقِ عدالت تحصيل كنى ، كه توسّطات اربعه باشد ، كه عفت است - واسطه ميان شره و خمود - و همچنين در بواقى - كه گذشت . ( ( 4703 ) ) رستى از پيكار و كار خود كنى * هم تو شاه و هم تو طبل خود زنى ن 1273 11 - ك 421 39 هم تو طبل خود زنى : در اين ابيات اشارت است به آن كه از براى مؤمن حقيقى و عالم با لله و عارف با لله ، ملكِ بىپايان است - در آخرت . و همهء منشآت و مبدعات او ، بلكه خود همهء او - به مقتضاى اتحاد عالم و معلوم . چه ، صاحب مقام « كُن » مىشود . چنان كه در حديث است كه مؤمن چون داخل بهشت مىشود ، ملك نامه از حق به او عطا مىكند و در آن نوشته است كه : « مِنَ الحَىِّ القَيُّومِ اِلَى الحَىِّ القَيُّومِ . أمّا بَعدُ فَإنّى أقُولُ لِلشَّيءِ كُن فَيَكُونُ وَقَد جَعَلتُكَ اليَومَ مَثَلى . تَقُولُ لِلشَّيءِ كُن فَيَكُونُ » ( 1 ) . كلمهء مثلى را به فتح ميم و ثاء مثلثه بخوان . چنان كه گويند انسان كامل مَثَلِ اعلاى حق است .
--> ( 1 ) منبع يافت نشد . .