حاج ملا هادي السبزواري
532
شرح مثنوى
( ( 4603 ) ) من فقيرم از زر و از سر غنى * صد هزاران سر خلف دارد سنى ن 1268 14 - ك 420 23 خلف : بدل . سنى : با روشنى . ( ( 4608 ) ) ز آتش مؤمن ازين رو اى صفى * مىشود دوزخ ضعيف و منطفى ن 1268 22 - ك 420 27 ز آتش مؤمن : صحيح است - موافق حديث - نه « عاشق » . منطفى : خاموش . ( ( 4611 ) ) زود كبريتت بدين سودا سپار * تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار ن 1269 3 - ك 420 28 بدين سو : به دنيا كه « مُوتُوا قَبلَ أن تَمُوتُوا وَحاسِبُوا أنفُسَكُم قَبلَ أن تُحاسَبوا » ( 1 ) . ( ( 4613 ) ) كه تو صاحب خرمنى من خوشه چين * من بتىاَّم تو ولايتهاى چين ن 1269 5 - ك 420 29 كه تو صاحب خرمنى : تو جهان معنيى و وراء دنيا و آخرتى . چه نفس كلَّيهء الهيه ، خلع نعلين و طرح كونين و رفض عالمين كند . لمؤلفه : از روز ازل مىخور و رندانه سرشتيم بر جبهه بجز قصهء عشقت ننوشتيم زاهد تو به ما دعوت فردوس مفرما ما باغ بهشت از پى ديدار بهشتيم از عشق نكوهش منما خسته دلان را كز خامهء صنعيم چه زيبا و چه زشتيم جامى به كف آريد و بنوشيد عزيزان فرداست كه بر تارَك خُم ما همه خشتيم اندر طلبت گه به حرم گاه به ديريم گه معتكف مسجد و گاهى به كنشتيم ز آن روز كه دادند به ما كلك دبيرى غير از الف قدّ تو بر دل ننوشتيم شد حلَّهء دارا به بر و برد يمانى در كارگه فقر هر آن رشته كه رشتيم اسرار دل اسرار سر از سدره در آورد بارى درويديم هر آن تخم كه كشتيم ( ( 4619 ) ) من شدم عريان ز تن او از خيال * مىخرامم در نهاياتُ الوِصال ن 1269 11 - ك 420 34 او از خيال : يعنى اسم اعظم شاه مجرّد است از مثال ، چه جاى از صورت طبيعيهء ماديه . و عالم
--> ( 1 ) غرر الحكم ، حرف ميم . .