حاج ملا هادي السبزواري
492
شرح مثنوى
بىزرق : يعنى بدون رقيّت هوى و بندگى نفس مىدانستيم خود را . بيمار دق : تب و دق ، چون حرارت تب هُدُوّى و سكونى داشته باشد ، مريض متفطن نشود . در قناعت خوانده باشى اى حسن ذكر ذكر حق و ذكر بو الحسن ن ندارد - ك 408 5 ذكر بو الحسن : اين بيت در اكثر نسخ نيست . ( ( 3790 ) ) همچو جان و چون چنين پنهانست او * در مكتّم پرده و ايوانست او ن 1227 17 - ك 408 8 مكتّم : نهان و مستور . چه ، همهء قوايى كه در جهانهاى معدن و نبات و حيوان و غيرها هست - از مدركه و محرّكه و طبيعيه - در بدن آدمى منطوى است - چه فعليّه و چه انفعاليه . بعلاوهء حِكَم و مصالح و منافعى كه در اشكال و اوضاع اعضاء باطنه و ظاهره مكمون است ، چنان كه به تشريح و غيره معلوم است . مثلًا يكى از قواى طبيعيهء او غاذيه است ، كه واحد جنسى است ، و انواع گوناگون و افراد لا تحصى دارد ، كه غاذيه ، كه تغذيهء لحم كند ، مخالف بالنّوع است ، از براى غاذيه كه تغذيهء شحم كند . يا غاذيه كه تغذيهء رطوبت جليديه كند ، با آن كه تغذيهء رطوبت زجاجيه با طبقات ديگر كند . و كذا القياس فى الغواذى الُاخَر . و از جمله قواى حيوانيهء او ، محرّكهء عامله است . و آن پانصد است ، به عدد عضلات او ، كه به هر يك حركت خاصى مفوّض است . و از قواى مدركهء حيوانيهء او ، يكى خيال است . و آن قوّتى است كه مختزن است در آن مجموع صور مثاليهء مبصرات و مسموعات و مشمومات و مذوقات و ملموسات ، بدون اختلاط و صور بلاد و افلاك و فلكيات و مساحات و درياها و غيرها . و بر اين كه گفتيم قياس كن ، آن چه را كه نگفتيم ، از قواى طبيعيه و محركه و مدركه و محالّ و مجالى آنها ، كه مكتتم است در پردهء خفا . مِن كُلِّ شَىءٍ لُبُّه وَلَطيفُه مُستَودَعٌ فِى هذِه المَجمُوعَةِ ( ( 3791 ) ) سوى او نه مرد ره دارد نه زن * شاه پنهان كرد او را از فتن ن 1227 18 - ك 408 9 نه مرد ره دارد نه زن : مرد ، نفوس فلكيه ، زن ، نفوس ارضيه - از نباتيه و حيوانيه . كه تن انسانى ، محلّ نزول اجلال الحضرة الامية است - لا غير . و نفوس فلكيه به اجرام سماويه ، و نفوس ارضيهء غير نطقيهء قدسيه ، به صياصى نباتيه ، و حيوانات صامته متعلقند . و مرديت نفوس فلكيه به سبب غلبهء فعّاليت آنهاست . و انوثت نفوس نباتيه و صامته به جهت غلبهء انفعال اينها .