حاج ملا هادي السبزواري

449

شرح مثنوى

آن چه او داد اى ملك هم از تو داد كه دل و دست و را كردى تو راد ن ندارد - ك 398 21 راد : كريم و جواد . ( ( 3138 ) ) آدم اصطرلاب اوصاف علوست * وصف آدم مظهر آيات اوست ن 1195 19 - ك 398 26 آدم اصطرلاب : يعنى چنان كه به اسطرلاب ظاهر ، احكام فلك ظاهر دانسته مىشود ، آدم اسطرلاب اسرار خداست ، و به او احكام فلك باطن و اوصاف خدا دانسته مىشود . مظهر : به ضم ميم ، كه اسم فاعل است . ( ( 3140 ) ) بر صطرلابش نقوش عنكبوت * بهر اوصاف ازل دارد ثبوت ن 1195 21 - ك 398 27 عنكبوت : اينجا ، از اسباب اصطرلاب است . ( ( 3143 ) ) انبيا را داد حق تنجيم اين * غيب را چشمى ببايد غيب بين ن 1196 2 - ك 398 28 انبيا را : يعنى چنان كه احكام اصطرلاب ظاهر را منجّم ظاهر مىشناسد ، احكام اصطرلاب باطن را ، منجّم باطن ، كه انبيايند مىشناسند . و لفظ انبيا از باب تغليب بر اولياست . عكس در چه ديد و از بيرون نديد همچو شير گول اندر چه دويد ن ندارد - ك 398 29 همچو شير : چنان كه گذشت در دفتر اوّل . ( ( 3149 ) ) او نگفت اين نقش داد آب نيست * اين بجز تقليب آن قلاب نيست ن 1196 8 - ك 398 32 قلاب : به فتح قاف . يعنى عكس حركت كننده است ، كه در سر چاه است ، كه خود شير خارج باشد . خلاصه آن است كه در قصه - كه گذشت - كه به حيلهء خرگوش آن شير كه عكس خود را در آب چاه ديد ، خود را در چاه انداخت ، و آن عكس را خصم پنداشت ، و به صدد خصومت بود . آن شير نگفت و ندانست كه آن صورت شير در آب ، ظهور خود اوست ، و غير نيست . و آب ، شير حقيقى ندارد - كه مظهر است و قابل ، و حكم قابل و مظهر نادارى است . پس آن نقش داد آب نيست ، بلكه داد خود او و عكس خود اوست . و مثل اين است كه طفل غير مميّز صورت خود را در آينه ببيند - خاصه اوّل مرتبه از