حاج ملا هادي السبزواري

440

شرح مثنوى

نُورِه « ( 1 ) . به درستى كه خدا خلق كرد مخلوقات را در تاريكى ، پس مترشّح ساخت بر ايشان از نورش ، كه همه در ظلمت عالم طبيعتند . بعد مترشّح مىشود بر آنها نور معارف . و در ظلمت ماهيّت و امكانند و مترشّح مىشود بر آنها نور وجود . و در ظلمات به نوشانوش آب حيوة در نشاهء علميه مشغول بودند و مترشّح شد بر آنها در لا يزال ، اجزاء رشّيهء وجودات حادثه . سياهى چون ببينى نور ذات است به تاريكى درون آب حيات است ( ( 2940 ) ) اين سخن پايان ندارد موش ما * هست بر لبهاى جو بر گوش ما ن 1185 23 - ك 395 29 بر لبهاى جو بر گوش ما : اين اصح است از نسخ ديگر . يعنى مضمون اين كلام كه هست بر لبهاى جو منتظر در گوش ما ، ثبت است . ( ( 2944 ) ) خود غراب البين آمد ناگهان * در شكار موش و بردش ز ان مكان ن 1186 6 - ك 395 31 غراب البين : كلاغ مباينت و مباعدت ، كه به آمدن آن تطيّر و فال بد مىزنند . ( ( 2946 ) ) موش در منقار زاغ و چغر هم * در هوا آويخته پا در رتم ن 1186 8 - ك 395 32 چغر هم : چون موش تن در منقار زاغ دنيا و چغر جان در هواى هوى به سبب شواغل طبيعيهء تن . رتم : به راء مهمله و تاء مثنّاة فوقانيه ، رشته كه به انگشت بندند ، كه چيزى به خاطر ماند . ( ( 2954 ) ) صورت آمد چون جماد و چون حجر * نيست جامد را ز جنسيت خبر ن 1186 16 - ك 395 36 نيست جامد را : يعنى جنسيّت منشأ انضمام است ، و اين شعور مىخواهد و جماد شعور ندارد . ( ( 2961 ) ) مور اسود بر سر لبد سياه * مور پنهان دانه پيدا پيش راه ن 1187 1 - ك 396 1 لبد : نمد . ( ( 2966 ) ) اى خنك چشمى كه عقلستش امير * عاقبت بين باشد و حبر و قرير ن 1187 6 - ك 396 4

--> ( 1 ) قريب به اين مضمون ، جامع صغير ، ج 1 ، ص 96 . .