حاج ملا هادي السبزواري
398
شرح مثنوى
و چنان كه وجودش داراى علم حضورى به كلّ وجود است ، پس از حيثيّت جمعيت اسماء حسنى ، ملزوم كلّ اعيان ثابته است . اين است علم تفصيلى قبل از وجودشان . و عدم رفع وجود است - نه رفع مطلق شيئيّت . و عدم ، در كلام مولوى ، رفع مطلق شيئيّت است . بلى قولى هست به ثبوت ماهيّات منفك از كافهء وجودات - چه وجود تبعى ، و چه وجود مضاف به خود آنها . و اين قول باطل است . و قول مولوى كه : ( ( 2318 ) ) خاك ما را ثانياً پاليز كن * هيچ نى را بار ديگر چيز كن ن 1156 4 - ك 386 35 خاك ما را ثانياً : اشعار به ثبوت علمى دارد . يعنى « ناچيز » را « چيزِ » ثبوتى كردى به علت . و ظاهر كردى ما هِيَ عليه را به نورت ، بار ديگر در ما لا يزال « چيز » كن و خرّم كن به وجود فعلى . ( ( 2320 ) ) چون دعامان امر كردى اى عجاب * اين دعاى خويش را كن مستجاب ن 1156 6 - ك 386 36 اى عجاب : كلمهء « اى » ، براى زيادتى تعجّب است - نه ندا ، و نه آن كه حق ، منادى باشد به اين لفظ . بلكه مثل مصراع بعد است كه : اى عجب اين معجبىّ من ز چيست اين دعاى خويش را : كه تو امر فرموده اى كه اضافه لادنى ملابسه باشد . يا به اعتبار آن كه به حول و قوّهء تست ، مضاف به تُست . ( ( 2330 ) ) اين الف وين ميم امّ بود ماست * ميم ام تنگست الف زو نر گداست ن 1156 16 - ك 387 1 ام بود ماست : يعنى اصل بودِ ما ، نابودى است . چه ، قالب چون الف است كه هيچ ندارد . و قلب تنگتر از چشم ميم ، كه هيچ در آن نگنجيده . و حال آن كه قلب بايد كه اوسع از همه چيز باشد ، كه عرش مجيد خداست . پس قلب چون تنگ باشد ، آن صاحب قلب ، نر گدا [ ظاهراً گداتر ] و فقير در غايت است . ( ( 2331 ) ) آن الف چيزى ندارد غافلى است * ميم دل تنگ آن زمان عاقلى است ن 1156 17 - ك 387 1 غافلى است : اوّل به غين معجمه ، و قافيهء دوم به مهمله است . يعنى جسم كه شعور ندارد ، غفلت است و قلب كه از عالم تجرّد است ، فرض اين است كه تنگ است و خود شناسى و خدا شناسى ندارد ، و بالقوّه است . و اگر بالفعل است ، از داراى حقيقى است ، كه ممكن ، اجوف