حاج ملا هادي السبزواري

384

شرح مثنوى

( ( 2184 ) ) در خيال از بس كه گشته مكتسى * نك به سوفسطايى بد ظن رسى ن 1149 20 - ك 385 1 مكتسى : پوشيده . ( ( 2185 ) ) او خود از لبّ خرد معزول بود * شد ز حس معزول و محروم از وجود ن 1149 21 - ك 385 1 ز حس : و معزول شدن از حس و مفصول بودن از آن به جهت آن است كه سوفسطايى منكر بديهى است و علم و يقين را منكر است ، و همه را وهم و خيال مىداند . ( ( 2186 ) ) هين سخن خا نوبت لب خوايى است * گر بگويى خلق را رسوايى است ن 1149 22 - ك 385 2 لبخوايى : خموشى . باد طوفان بود و او كشتى عسى هست از اين طوفان و اين كشتى بسى ن ندارد - ك 385 8 كشتى عسى : كشتى اميد به حق . ( ( 2191 ) ) مؤمنان از دست باد ضايره * جمله بنشستند اندر دايره ن 1150 6 - ك 385 7 ضايره : ضرر رساننده . ( ( 2193 ) ) پادشاهى را خدا كشتى كند * تا به حرص خويش بر صفها زند ن 1150 8 - ك 385 9 پادشاهى : يعنى صورى . ( ( 2195 ) ) آن خر آسى مىدود قصدش خلاص * تا بيابد او ز زخم آن دم مناص ن 1150 10 - ك 385 10 خر آسى : ياى نسبت است . يعنى خرِ منسوب به آس ، كه خر عصّار است . مناص : ملجأ . ( ( 2198 ) ) ليك دادش حق چنين خوف وجع * تا مصالح حاصل آيد در تبع ن 1150 13 - ك 385 11 وجع : درد .