حاج ملا هادي السبزواري
319
شرح مثنوى
وى است : به نسبت و به اعتبار تعيّن اعتبارى و قيود امكانى . و الَّا سنخ مطلق وجود خير و نور است ، هر جا كه هست پرتو روى حبيب است . ( ( 1362 ) ) اين ببين بارى كه هر كش عقل هست * روز و شب در جستجوى نيست است ن 1110 12 - ك 373 2 نيست است : در بعض نسخ « نيست هست » و اين ايطا است . ( ( 1363 ) ) در گدايى طالب جودى كه نيست * بر دكانها طالب سودى كه نيست ن 1110 13 - ك 373 2 جودى : يعنى عطيه كه اثر جود است . و چون دانستى كه مراد از نيست ، چيست ، بر تو مشكل نخواهد شد كه نيستى ، عدمِ مطلق و نيست معدوم مطلق . و از واضحات است و متفقٌ عليه كلِّ عقول ، كه عدم نيست شىء ، و معدوم محكومٌ عليه نيست . چه لا شىء است . حتى همين حكمها به اعتبارِ وجود ذهنى است . و نيست و نابود و لا شىء چه مطلوبيت دارد ؟ پس جواب آن است كه نيست عبارت است از وجود حقيقىِ مطلق ، و اوست حقيقت هستى و نور و حيات و علم و بقا و غنى و سنخ اينها را كه طالب است ، پيش او حاضر و خود به اينها متّصف و وجود اينها در ذهنش مُمثّل . و اصل و صِرفِ اينها را طالب است ، كه آن هم به وجهى حاضر است ، كه هيچ مشوب بىصِرف و هيچ مقيّد بىمطلق و هيچ مركَّب بىبسيط نيست . پس طلب عدم و باطل و مجهول و لا شىء لازم نيامد ( ( 1372 ) ) وقت صيد اندر عدم بد حمله شان * از عدم آن گه گريزان جمله شان ن 1110 22 - ك 373 7 حمله شان : اوّل به حاء مهمله ، و دوم به جيم . ( ( 1378 ) ) از چه نام برگ را كردى تو مرگ * جادوى بين كه نمودت مرگ برگ ن 1111 6 - ك 373 10 برگ : نوا و سامان و اسباب . و مرگ حقيقتش تجرّد است و غِنا از موجودات مادّيه و امور طبيعيه بذات و باطن ذات خود ، و تبديلِ مقامى به مقامى . و اين خوف هم كه از آن در عامهء ناس است ، حكمتها و مصلحتها دارد . از آن جمله ، استكمال . تا نروند خام و نافرجام و نيندازند خود را به تهلكه . و از آن جمله انزجار از تهديدات و انقهار در سياسات . اينها از اسباب غائيه .