حاج ملا هادي السبزواري
302
شرح مثنوى
سياهى هلال ، و روز و صباح به نور قاهرِ باهر پيغمبر . و نيز حمل به شرافت بلال ، چه حمل برج شرف آفتاب است . ( ( 1068 ) ) خود تو دانى كآفتابى در حمل * تا چه گويد با نبات و با حلل ن 1095 21 - ك 368 20 با حلل : جمع حلَّه . تشبيه سبزه است به ديبا و غيره . و در بعض نسخ « دقل » - به قاف - است . و مناسبت ندارد . چه ، در فارسى نيامده ، و در عربى به معنى خضاب و اردأ التمر است . و اما دفل - به فاء - به كسر دال و سكون فاست ، مرّ است و قتّال . و در فارسى خر زهره گويند ، و اين هم بىوجه است . ( ( 1071 ) ) جذب يزدان با اثرها و سبب * صد سخن گويد نهان بىحرف و لب ن 1096 2 - ك 368 21 جذب يزدان : يعنى لا مؤثر في الأسباب و المسبّبات الَّا الله . ( ( 1072 ) ) نه كه تأثير از قدر معمول نيست * ليك تأثيرش ازو معقول نيست ن 1096 3 - ك 368 22 از قدر : يعنى نه چنين است كه اسباب قدريهء زمانيه ، عامل نباشند و نسبت آثار به آنها داده نشود . ولى آنها خالق نيستند كه حق تعالى آنها را از عدم به وجود آرد و اوست فيّاضِ وجود . ( ( 1074 ) ) گر بپرسد عقل چون باشد مرام * گو چنان كه تو ندانى و السلام ن 1096 5 - ك 368 23 مرام : مقصود . ( ( 1082 ) ) گفتم اين ماخوليا بود و محال * هيچ گردد مستحيلى وصف حال ن 1096 15 - ك 368 29 مستحيلى : ممتنع و محالى . چه ، مقدّر و مشروط است به امكان . و مناطِ حاجت به علَّت ، امكان است . ( ( 1084 ) ) چون تو را ديدم محالم حال شد * جان من مستغرق اجلال شد ن 1096 17 - ك 368 30 محالم حال شد : يعنى دانستم كه تعبير آفتاب تو بودى و زمينى بودم ، و چنگ به حبل المتين دين تو زدم سماوى شدم . ( ( 1085 ) ) چون ترا ديدم خود اى روح البلاد * مهر اين خورشيد از چشمم فتاد ن 1096 18 - ك 368 30