حاج ملا هادي السبزواري

272

شرح مثنوى

( ( 455 ) ) آن چنان گرم او به بازى در فتاد * كان كلاه و پيرهن رفتش ز ياد ن 1065 8 - ك 359 6 كان كلاه : آن كلاه باطنش ، تاجِ * ( كَرَّمْنا 17 : 70 ( 1 ) ، و آن لباس خلعت خلافت * ( إِنَّا عَرَضْنَا 33 : 72 ست . ( 2 ) چنان كه فرموده ى عارفى است : يك كلاهى داشتم از لبلبو گم شد ز من در ميان دفتر سلطان سليمان يافتم ( ( 457 ) ) نى شنيدى اِنَّمَا الدُّنيا لَعِب * باد دادى رخت و گشتى مُرتَعِب ن 1065 10 - ك 359 7 مرتعب : از رعب ، به معنى خوف است . ( ( 462 ) ) تك شبانگاه اجل نزديك شد * خَلِّ هذَا اللعبَ لَبسَك لا تَعُد ن 1065 15 - ك 359 10 خل هذا اللعب لبسك لا تعد : نُسخ در نوشتن « لبسك » مختلف است . چيزهاى ديگر نوشته‌اند . و در اعراب لبسك دو وجه است : يكى آن كه از باب اغراء و منصوب باشد . و معنى چنين باشد كه تخليه كن و وابگذار اين بازى را . و اَلزِم لَبسَكَ يعنى ملازم باش لباست را كه دزد نبرد ، و لا تعد الى اللعب ، يعنى عود مكن به سوى بازى . و دوم آن كه لبس به معنى اشتباه باشد . يعنى بايد اشتباه تو عود نكند . ( ( 475 ) ) حازمى بايد كه ره تا ده برد * حزم نبود طمع طاعون آورد ن 1066 8 - ك 359 18 حازم : محتاط . و حزم ، احتياط . ( ( 476 ) ) او يكى دزدست فتنه سيرتى * چون خيال او را به هر دم صورتى ن 1066 9 - ك 359 19 چون خيال : اين است كه خيال مانند جنّ است متشكَّل مىشود به اشكال مختلفه . چه ، به هر چه رو آرى ، رنگ آن پذيرى . ( ( 482 ) ) خير ناس آن ينفع الناس اى پدر * گر نه سنگى چه حريفى با مدر ن 1066 17 - ك 359 24 سنگى چه : يعنى سنگ هم نيستى كه .

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء اسراء ، آيهء 70 . . ( 2 ) قرآن كريم ، سورهء احزاب ، آيهء 72 . .