حاج ملا هادي السبزواري

224

شرح مثنوى

فكرت غم : صور خياليه اسباب غم آورنده است . با ترش : يعنى مگو چرا چنين و چنان شد ، و سبب غم پيدا شد . ( ( 3700 ) ) ور ندارد گوهر و نبود غنى * عادت شيرين خود افزون كنى ن 1012 9 - ك 341 21 ور ندارد : يعنى اگر گوهر مقصود به صبر و شكر بر آن سببِ غم حاصل نشود و غنى از رياضاتِ ديگر نباشد ، در حصول آن باكى نيست ، كه نفسِ عادت به صبرِ بر مكروه و تحصيلِ مقامِ رضا ، مطلوبِ عظيمى است ، موجب حصول گوهر مقصود خواهد شد . ( ( 3704 ) ) تو مگو فرعى است او را اصل گير * تا به وى پيوسته بر مقصود چير ن 1012 13 - ك 341 23 تو مگو فرعى است : ترقّى است از آن كه فرمود « روزى بر آيد حاجتت » . و حق تحقيق است به اينكه خود رضا و تسليم و غير اينها از مقامات ، مقصودِ اصلىاند . كه خود مقامِ رضا - مثلًا - قدرت است و تخلَّق است به اخلاق او . چنان كه رياضت صوم دارى ، انتظار اجرى مدار ، خود مظهريّت « صمداً لا يطعم » است . اجاده مىكنى ، كرم است . ذكر مىگويى ياد اوست ، در ياد او وجه اويى . وجه الشيء هو الشيء بوجه . و انتظار حاجت است و بايد غنى باشى ، و هكذا فعلل و تفعلل ( ( 3706 ) ) زهر آمد انتظار اندر چشش * دايماً در مرگ باشى ز ان روش ن 1012 15 - ك 341 24 چشش : چشيدن . كه شين در فارسى گاه براى مصدريت آيد ، چون دانش و كُنش و بينش . ( ( 3734 ) ) گفت چشمش چون كلاپيسه شود * فهم كن كان وقت انزالش بود ن 1014 2 - ك 342 6 كلاپيسه : گرديدن چشم از وضع خود ، كه سياهى پنهان شود ، به سبب لذت بسيار يا ضعف يا غضب . ( ( 3772 ) ) كه ز طاقاطاق گردنها زدن * طاق طاق جامه كوبان ممتهن ن 1016 9 - ك 342 33 ممتهن : خوار و بىمقدار . ( ( 3771 ) ) كى توانى كرد در خون آشنا * چون نه اى با جنگ مردان آشنا ؟ ن 1016 8 - ك 342 34