حاج ملا هادي السبزواري

210

شرح مثنوى

( ( 4453 ) ) ترك جلدى كن كزين ناواقفى * لب ببند الله اعلم بالخفى ن 603 15 - ك 209 5 الله اعلم بالخفى : چه سرّ اين توحيد است و توحيد خاصى و حقى در غايت خفاست . ( ( 4455 ) ) كيست آن كِت مىكشد اى مقتنى * آن كه مىنگذاردت كين دم زنى ن 603 17 - ك 209 7 مقتنى : ذخيره كننده چنان كه مقنى به قاف از اسماء الله ذخيره دهنده و معتنى به عين مهمله در بعض نسخ است يعنى اهتمام دارنده و هر دو اينجا نسبت به معرفت است . ( ( 4458 ) ) اسب زيركسار ز ان نيكو پى است * كو همىداند كه فارس بر وى است ن 603 20 - ك 209 8 زيركسار : به مهملتين يعنى زيرك مانند چون خاكسار يا مراد از زيرك زيركى باشد و سار به معنى صاحب چون شرمسار . ( ( 4459 ) ) او دلت را بر دو صد سودا ببست * بىمرادت كرد پس دل را شكست ن 603 21 - ك 209 9 دل را شكست : مراد به او حق تعالى است و او فرموده اَنَا عِنْدَ الْمُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ . ( ( 4460 ) ) چو شكست او بال آن راى نخست * چون نشد هستى بال اشكن درست ن 603 22 - ك 209 9 چون نشد : يعنى چون بال مرغ راى اول ترا شكست پس بودن هستى ربّ قاهر بر تو درست است كه عَرَفْتُ الله بِفَسْخِ الْعَزائِم و در جمع شكست و درست طباق و تضاد است و همچنين در بيت دوم چون قضا حبل تدبير ترا گسيخت پس تسلط قضاى او بر تو هويداست فَاَيْنَ الْمَفَرَ . ( ( 4468 ) ) بىمرادى شد قلاووز بهشت * حُفَّتِ الْجَنَّه شنو اى خوش سرشت ن 604 11 - ك 209 15 حُفَّتِ الجنّه : بالمكاره گذشت . ( ( 4472 ) ) اِئتِيا كَرْهاً مهار عاقلان * اِئتِيا طَوْعاً بهار بىدلان ن 604 16 - ك 209 18 بهار بىدلان : اين اصح است از مهار زيرا كه از صنعت ذى القافيتين مىشود چه جاى آن كه بهار اشارتست به خوش دلى عاشقان در لطف و قهر معشوق و مهار دلالتى بر تسخر و اكراه دارد « عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ يُجَرُّونَ اِلَى الْجَنَّةِ بِالسَّلاسِل » يعنى عجب دارم از قومى كه كشانده