حاج ملا هادي السبزواري

180

شرح مثنوى

( ( 3902 ) ) مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم ن 576 10 - ك 199 38 پس چه ترسم : زيرا كه اين موتات و حياتات استكمالاتست به ترتيب طولى و اين استكمال چنان است كه مستكمل هر چه از فعليات در اوّل تحصيل كرده در ثانى الحال داشته باشد مع شىء زايد چنان كه آن چه از قواى فعليه در مقام نباتى بود در مقام حيوانى هست و آن چه از قواى فعليه در مقام حيوانى بود از قواى طبيعيه و حيوانيه محرّكه و مدركه در مقام انسانى بشرى هست مع قواى انسانيه و آن چه در كل است در انسان كامل هست پس تبديل استكمالى مثل تبدل انقلابات و استحالات نيست كه خلع و لبس باشد بلكه لبس ثم لبس است و ربح ثم ربح است و فقدان نيست مگر نقايص و عدميّات من حيث النقيصة و العدم و آنان كه مىترسند از اهل حسّند وجود مجرّد و كمال آن را نمىرسند و تا استكمالات و تبدّلات حيّه است موت نيست بلكه ابتهاج است و چون استكمال عقلى و ملكى و فوق آنست كالعدم است زيرا كه وجود رابطى به او ندارد چون هشت حسى و خياليست و استكمال عقلى و ملكى محسوس نيست و از عقل ، ضعيفى دارد يا استعدادى . عقل جزيى عقل را بد نام كرد . ( ( 3903 ) ) حملهء ديگر بميرم از بشر * تا بر آرم از ملايك پرّ و سر ن ندارد - ك 199 38 از بشر : از انسان طبيعى . تا بر آرم : يعنى در انسان ملكوتى جناح عقل نظرى و جناح عقل عملى و اجنحه ملكات حميده بر آرم ولى ملكيت در كسوت بشريت و عقل بالفعل شدن در مقام نفس نطقيّهء قدسيّه و اين مرتبه را ملكيّت گفته‌اند چه ملك از الوكست و رسالت در آن معتبر است و از مالكيت است چنان كه ملكه‌ها ملايكه داخله‌اند و عقل و ملكات آن رسالت و مالكيت دارند نسبت به تن و قواى تن و بعد ازين بيت است قولش كه : ( ( 3905 ) ) بار ديگر از ملك قربان شوم * آن چه اندر وهم نايد آن شوم ن 576 13 - ك 200 1 بار ديگر از ملك قربان شوم : و مراد قربانى شدن ازين ملايكه داخله است و مراد به آن چه اندر وهم نايد آن حقايقى است كه كرّوبيينند و رسالت و مالكيت امر عالم صورت شغل ايشان نيست بلكه لم يزل و لا يزال ثابتند در شهود جلال و جمال حق و اتحاد نفس نطقيّهء قدسيّه به عقل فعال و عقل كل در استكمال قول محققين حكماء است . ( ( 3904 ) ) بار ديگر بايدم جستن ز جو * كل شىء هالك الَّا وجهه ن 576 12 - ك 200 1