حاج ملا هادي السبزواري
138
شرح مثنوى
كاهل اين بازارها : اصلش كه اهل است و جناس خطى دارد با كاهل چون جناس ناقص كه دكان با كان دارد . ( ( 3102 ) ) آتش آن را رام چون خلخال شد * بحر آن را رام شد حمال شد ن 536 11 - ك 187 12 خلخال شد : در تابعيّت و مقهوريّت چه زيور بگيريم و چه از ثوب خلخال اى رفيق . ( ( 3105 ) ) اين همه دارند و چشم هيچ كس * بر نيفتد بر كياشان يك نفس ن 536 15 - ك 187 16 كياشان : به كاف فارسى يعنى حصار ايشان و مىشود به كاف عربى باشد و شأن به معنى مرتبه يعنى ملك الملوك مرتبه . ( ( 3107 ) ) يا نمىدانى كرمهاى خدا * كو ترا مىخواند آن سو كه بيا ن 536 17 - ك 187 17 يا نمىدانى : معطوف است بر يا نديدى . در حقيقت آتش از هيبت چو ماست گازر دستار خوان انبياست ن ندارد - ك 187 19 چو ماست : مقصور ماء به معنى آب . كازر : قصّار . ( ( 3111 ) ) او حكايت كرد كز بعد طعام * ديد انس دستار خوان را زرد فام ن 537 1 - ك 187 21 دستار خوان : سفره . فام : رنگ و مانند . ( ( 3114 ) ) جمله مهمانان در آن خيره شدند * انتظار دود كندورى بدند ن 537 4 - ك 187 23 كندروى : به كاف عربى و به وزن مستورى سفره و دستارخوان . ( ( 3115 ) ) بعد يك ساعت بر آورد از تنور * پاك و اسپيد و از آن اوساخ دور ن 537 5 - ك 187 23 اوساخ : جمع و پرسخ ، چرك . ( ( 3116 ) ) قوم گفتند اى صحابىّ عزيز * چون نسوزيد و منقّى گشت نيز ن 537 6 - ك 187 24