حاج ملا هادي السبزواري
355
شرح مثنوى
خونش تل مشك : چون مشك از خون آهوست . جمع خون و مشك از ملايمات است . ( ( 2310 ) ) قند بيند خود شود زهر قتول * راه بيند خود بود آن بانگ غول ن 308 22 - ك 114 23 قتول : ( به قاف ) ، قاتل . ( ( 2311 ) ) اى فلك در فتنهء آخر زمان * تيز مىگردى بده آخر زمان ن 309 1 - ك 114 24 فتنهء آخر زمان : فيض خدا - تبارك و تعالى - انقطاع ندارد . پس آخر زمان آخرهاست . فتنهء آخر زمان هر كس مرگ و مقدمات مرگ است . و از آخر زمان هر دولت حقه ، فتور آداب آن است . وجه ديگر آن كه به حسب سلسلهء طوليه گرفته شود ، و فتنهء آن صور برازخ اعمال و ملكات است . اگر چه صور ملكات حميده باشد ، كه تعلَّق به آنها تعطَّل در برزخيات شمرده شده . و در مصراع ثانى « امان » بهتر است . ( ( 2312 ) ) خنجر تيزى تو اندر قصد ما * نيش زهر آلوده اى در فصد ما ن 309 2 - ك 114 24 قصد : اول به قاف و دوم به فاء . ( ( 2314 ) ) حق آنك چرخهء چرخ ترا * گرد گردان بر فراز اين سرا ن 309 4 - ك 114 25 چرخهء چرخ ترا : فلك را چرخهء آبنوسى گويند . پس چرخ به معنى دور و چرخ زدن است . ( ( 2318 ) ) آن چنان معمور و باقى داشتت * تا كه دهرى از ازل پنداشتت ن 309 8 - ك 114 27 از ازل پنداشت : يعنى فلك را قديم بالذّات دانست . و دهرى ، حركت فلك و مقدار آن را - كه زمان است - مؤثّر تامّ در كائنات داند و آن را ازلى مىداند . و طباعيه آنهااند كه قواى مقارنه و طبايع را مؤثر دانند . ( ( 2319 ) ) شكر دانستيم آغاز ترا * انبيا گفتند آن راز ترا ن 309 9 - ك 114 28 شكر دانستيم : يعنى شكر خداى را كه دانستيم كه فلك آغاز دارد ، كه حق آغاز اوست . و هر مسبوق به علَّتى حادث است . بلكه عالم ، هر چند سلسلهء عرضيه باشد ، عوالم و حادث حوادث است ، چه آناً فآناً فلك و آن چه در جوف آن است متجدد است بالذات و الهوّية . و هر مرتبه از وجودش محفوف است به عدمين : عدم سابق و عدم لا حق . كما قال الله تبارك و تعالى : * ( أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ اَلأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ 50 : 15 . ( 1 ) و دهرى و طباعى قصور دارند و كورند ، كه از جسم و قواى حالَّهء منطبعه در آن نظر عقلشان بر
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء ق ، آيهء 15 . .