حاج ملا هادي السبزواري
293
شرح مثنوى
چونى زبون : يعنى هر گاه عقلها در دانش تعلقهاى با چند و چون زبون باشند در دانش معيّت قيّوميهء حضرت بىچند و چون چه خواهند بود كه از آن است كه مىفرمايد : ( ( 1183 ) ) جان كل با جان جزء آسيب كرد * جان ازو درّى ستد در جيب كرد ن 255 20 - ك 97 10 جان كل با جان جزء آسيب كرد : آسيب ، بر خوردن دو چيز به يكديگر است در فارسى ، و بر مطلق آفت به مجاز اطلاق شود . درّى ستد : مراد ، اشراق او و تخلَّق به اخلاق اوست . جيب : ( به كسر جيم ) به جهت ضرورت است ، و اصل آن فتح است ، به معنى گريبان جامه است . ( ( 1184 ) ) همچو مريم جان از آن آسيب و جيب * گشت حامل از مسيح دل فريب ن 255 21 - ك 97 0 همچو مريم جان : يعنى نفس ناطقه كه تعبير از آن به جان جزو شد . از آن آسيب و جيب : يعنى از آن اتصال بىتكيّف بىقياس . گشت حامل از مسيح دل فريب : يعنى به مسيح عقل كلَّى ، چنان كه فرمود : ( ( 1185 ) ) آن مسيحى نى كه بر خشك و ترست * آن مسيحى كز مساحت برترست ن 255 22 - ك 97 11 آن مسيحى نى كه بر خشك و ترست : يعنى جارى در برّ و بحر است به جريان طبيعى بشرى . چه لفظ مسيح ، از « سيح » به معنى جريان آب و از « سياحت » به معنى ضرب فى الارض و مثل اين گرفته شده . آن مسيحى كز مساحت برترست : چه ، عقل كلَّى از كميّت و چنديّت برون است . ( ( 1186 ) ) پس ز جان جان چو حاصل گشت جان * از چنين جانى شود حامل جهان ن 256 1 - ك 97 11 پس ز جان جان : كه حيات كلّ جانها به حيات او و حقيقت هر حقيقتى است . چو حاصل گشت جان : كه عقل كلَّى باشد . از چنين جانى : كه عقل كلَّى است . شود حامل جهان : كه چنان كه عقل كلَّى است عقل كلّ است . ( ( 1187 ) ) پس جهان زايد جهان ديگرى * اين حشر را وانمايد محشرى ن 256 2 - ك 97 12 پس جهان زايد جهان ديگرى : آن چه نشف كرده بايد پس دهد ، و آن چه در بدايات حاصل بوده در نهايات بايد حاصل شود . و آن چه در قوس نزول بوده بايد در قوس صعود باشد . و اين دو قوس متحاذىاند چون دايره . ( ( 1188 ) ) تا قيامت گر بگويم بشمرم * من ز شرح اين قيامت قاصرم ن 256 3 - ك 97 12