حاج ملا هادي السبزواري
256
شرح مثنوى
راغ : دامن صحرا و مرغزار . ميغ : بخارات ملاصق زمين و ماغ : نيز به اين معنى آمده ، و چون تأسيس بهتر از تأكيد است ، « ميغ » ابر باشد يا « ماغ » به معنى كبوتر و مرغابى باشد ، كه از معانى آن است . ليغ و لاغ : هرزگى و بد دلى اين لفظهاى پنجگانه ، فارسى [ است ] . ( ( 648 ) ) گفت قاضى كش بگردانيد فاش * گرد شهر اين مفلس است و بس قلاش ن 231 8 - ك 89 20 قلاش : مخفف قلَّاش . مردم بىنام و ننگ . ( ( 650 ) ) هيچ كس نسيه بنفروشد به دو * قرض ندهد هيچ كس او را تسو ن 231 10 - ك 89 21 تسو : كه معرب آن « طسوج » است ، ربعِ دانق - كه معرب دانگ است . و « دانق » سدس درهم است . ( ( 662 ) ) پيش هر حمام و هر بازارگه * كرد مردم جمله در شكلش نگه ن 231 22 - ك 89 27 بازارگه : مقابل ، نه يعنى بازارچه . و مىشود « كه » مخفّف « گاه » باشد ، يعنى بازار علافى . ( ( 663 ) ) ده منادى گر بلند آوازيان * ترك و كُرد و روميان و تازيان ن 232 1 - ك 89 28 ده منادى گر : لفظ « گر » تأكيد است ، اينجا ، چه از براى دلالت بر فاعليت آورده مىشود چون كارگر و مسگر . و اينجا از خود منادى كه اسم فاعل است فهميده مىشود . ( ( 664 ) ) مفلس است اين و ندارد هيچ چيز * قرض ندهد كس سر او را يك پشيز ن 232 2 - ك 89 29 پشيز : به « پاء » فارسى ، پول خرد ، بسيار تنگ از مس و غيره . ( ( 665 ) ) ظاهر و باطن ندارد حبّه اى * مفلسى قلبى دغايى دبّه اى ن 232 3 - ك 89 30 دبّه : به ضمّ دال . در عربى ، خرس . و اين همه اوصاف ديو لعين و ابليس خبيث است ، چنان كه اشارت فرمود . و افلاس آن ، آن است كه هيچ ندارد به جز سراب ، خود مجمع حدود و نقصانات و عدميات ، به حيثيتى كه به حسب جهات عدميه و جهالات ، مجعول بالعرض است ، كه : « الشر مجعولِ فى القضاء الالهى بالعرض » . و آن چه به او دعوت مىكند ، همه امور داثره ، مموهه ، حبابآسا ، بىبنا ، و بىبقا . پس خود مفلس است و هر كه را با خود يار كند به افلاس گرفتار كند . و يك وجه از وجوه آيهء شريفهء * ( اَلشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ اَلْفَقْرَ 2 : 268 ، ( 1 ) آن است كه شيطان به هر چه
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء بقره ، آيه 268 . .