حاج ملا هادي السبزواري
25
شرح مثنوى
حقيقيه حضرت بىچون . ( ( 7 ) ) سرّ من از نالهء من دور نيست * ليك چشم و گوش را آن نور نيست ن 1 8 - ك 2 4 سرّ من : چنان كه در حديث است كه اَلتَّوحيدُ ظاهِرُه فى باطِنِه وَباطِنُه فى ظاهِرِه ظاهِرُه مَوجُودٌ لا يُرى وَباطِنُه مَفقُودٌ لا يَخفى . ( 1 ) ( ( 8 ) ) تن ز جان و جان ز تن مستور نيست * ليك كس را ديد جان دستور نيست ن 9 1 - ك 2 4 تن ز جان : تنظير است براى مطلب بيت قبل كه در اين هيكل توحيد انسانى ، تن و قواى تن اگر چه در مرتبهء جان نيستند و ليكن جدا از جان نيستند بلكه شئون و اشراقات اويند . شيخ عطار ( قدس سره ) فرمايد : « تن ز جان نبود جدا عضوى از اوست » . و بعضى از متألههء حكما هم فرمودهاند : اَلنَّفسُ جِسمانِيَّةُ الحُدُوثِ رُوحانِيَّةُ البَقاء . دستور : ( فارسى ) رخصت ، چو دستورى . ( ( 9 ) ) آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هر كه اين آتش ندارد نيست باد ن 1 10 - ك 2 5 ناى : ( فارسى ) نى . و به معنى گلو هم آمده . و مىشود مراد باشد از باب استعاره براى نى . ( ( 10 ) ) آتش عشق است كاندر نى فتاد * جوشش عشق است كاندر مىفتاد ن 1 11 - ك 2 5 جوشش : اشارت است به سريان عشق در كلّ موجودات . ( ( 11 ) ) نى حريف هر كه از يارى بريد * پرده هايش پردههاى ما دريد ن 1 12 - ك 2 6 حريف : همكار در كسب و هنر با كس . پرده هايش : نغمه هايش . مثل : يك پرده بيش نيست فصيحى نواى عشق پندار گوش ماست كه گره زير و گه بم است و « پرده دريدن » كنايت از بىنام و ناموس شدن . و اينجا مراد ، رستن از قيود است . ( ( 12 ) ) همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد * همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد ن 1 13 - ك 2 6 همچو نى زهرى : يعنى مظهر صفات لطفيّه و قهريه است . دمدم اين ناى از دمهاى اوست هاى و هوى روح از هيهاى اوست ن ندارد - ك 2 9
--> ( 1 ) منبع يافت نشد . .