حاج ملا هادي السبزواري
239
شرح مثنوى
عَرضى كرد ، سطح شد . و آن سطح سير عمقى كرد ، جسم شد . و جسم فلكى به سير افتاد ، اين همه اشياء گوناگون پيدا شد . ( ( 195 ) ) بحر كف پيش آورد سدى كند * جر كند وز بعد جر مدّى كند ن 210 6 - ك 82 14 بحر كف پيش آورد سدى كند : « كف » ، عالم صورت است . جر كند : « جر » ، كشيدن است و مراد - اينجا - سلسلهء طوليهء نزوليه است از بحر وجود منبسط و مراد به « مدّ » سلسلهء طوليهء صعوديه است از اين بحر ، و اين را در لباس بحر معارف خود و جر و مدّ بيان و دم در كشيدن آورده . ( ( 209 ) ) گفت پالانش فرو نِه پيش پيش * داروى منبل بنه بر پشت ريش ن 210 21 - ك 82 22 منبل : ( به فتح اول و سيّم ) ، و منبل : دارو . گويند گياهى است كه در جراحتها به كار برند . ( ( 219 ) ) رفت خادم جانب او باش چند * كرد بر اندرز صوفى ريشخند ن 211 9 - ك 82 30 اندرز : ( به وزنِ بر فرض ) : پند و وصيّت . بيت : همه اندرز من به تو اين است كه تو طفلى و خانه رنگين است ( ( 222 ) ) گفت : لا حول اين چسان ماليخولياست * اى عجب آن خادم مشفق كجاست ن 211 12 - ك 83 1 ماليخوليا : مرضى است كه موجب خوف و بد دلى و فكر فاسد است ، و اين لفظ يونانى است . و ترجمهء آن : « خلط اسود » . و تسميهء اين ناخوشى به اين اسم ، تسميهء مسبّب است به اسم سبب . ( ( 227 ) ) من نكردم با وى الَّا لطف و لين * او چرا با من كند بر عكس كين ؟ ن 211 17 - ك 83 3 لين : ملايمت . ( ( 233 ) ) باز گفتى حزم سوء الظن توست * هر كه بد ظن نيست كه ماند درست ن 212 1 - ك 83 6 حزم : احتياط . گاه در اين معنى حديث نقل مىكنند كه : اَلحَزمُ سُوُءُ الظَّنِ . ( ( 235 ) ) آن خر مسكين ميان خاك و سنگ * كژ شده پالان دريده پالهنگ ن 212 3 - ك 83 7 پالهنگ : دوالى باشد كه در كنار لگام بسته باشند . ( ( 240 ) ) پس به پهلو گشت آن شب تا سحر * آن خر بىچاره از جوع البقر ن 212 8 - ك 83 7 جوع البقر : به يونانى « بوليموس » گويند . و آن مرضى است كه عارض انسان مىشود كه اعضا جوع دارند و مشتاق به غذااند و معده كاره است چه سوء مزاجى عارض خمِ معده مىشود . و چون