حاج ملا هادي السبزواري
21
شرح مثنوى
بود اعيان جهان بىچند و چون ز امتياز علمى و عينى مصون نى به لوح علمشان نقش ثبوت نى ز فيض خوان هستى خورده قوت نى ز حق ممتاز و نى از يكدگر غرقهء درياى وحدت سر به سر ناگهان در جنبش آمد بحر جود جمله را در خود ز خود بىخود نمود امتياز علمى آمد در ميان بىنشانى را نشانها شد عيان واجب و ممكن ز هم ممتاز شد رسم و آيين دويى آغاز شد بعد از آن يك موج ديگر زد محيط سوى ساحل آمد ارواح بسيط موج ديگر زد پديد آمد از آن برزخ جامع ميان جسم و جان پيش آن كز زندهء اهل حق است نام آن برزخ مثال مطلق است موج ديگر نيز در كار آمده جسم و جسمانى پديدار آمده جسم هم گرديده طوراً بعد طور تا به نوع آخرش افتاده دور نوع آخر آدم است و آدمى گشته محروم از مقام محرمى بر مراتب سر نگون كرده عبور پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور گر نگردد باز مسكين زين سفر نيست از وى هيچ كس مهجورتر نى كه آغاز حكايت مىكند زين جدايىها شكايت مىكند كز نيستانى كه در وى هر عدم رنگ وحدت داشت با نور قدم تا به تيغ فرقتم ببريده اند از نفيرم مرد و زن ناليده اند كيست مرد اسماء خلاق و دود كآمده فاعل در اطوار وجود چيست زن اعيان جمله ممكنات منفعل گشته ز اسماء و صفات چون همه اسماء و اعيان بىقصور دادهاند در رتبهء انسان ظهور جمله را در ضمن انسان ناله هاست كه چرا هر يك ز اصل خود جداست شد گريبان گيرشان حبّ الوطن اين بود سرّ نفير مرد و زن اگر كسى سؤال كند كه چون انسان مذكور به مقام وصول رسيده حكايت دورى و شكايت مهجورى براى چيست ؟ جواب آن است كه گويند تا آدمى در نشاهء دنيويه است حقيقت فنا از وى متعذر است و بقيه از بقاياى وجود با او همراه . يا گوييم اينها نظر به احوال ماضيه است كه پيش از وصول بر او گذشته . يا گوييم براى تنبيه اهل غفلت و اصحاب حجاب است . « هذا ما اردنا من كلامه » . راقم حروف گويد كه تخصيص به كامل راه ندارد ، مطلق روح آدمى مراد است ، چه سالك و چه غير سالك ، و چه منتهى و چه مبتدى ، بلكه شكايت از جدايى به غير منتهى اَليَق است ، چنان كه خود متعرض است . و همهء ارواح در عالم قدس بودند و امواج درياى قدمند . و ابيات بعد نيز - اكثر آنها - اطلاق را مىپروراند و همه رو به او دارند تكويناً و در تحت اسماء حسناى اويند ، چه لطفيّه و چه قهريّه ، و صلا زده مىشوند به روزگار وصلِ به اصل .