حاج ملا هادي السبزواري

177

شرح مثنوى

كاف و نون : وجود منبسط بر ماهيات امكانيه و تعينات اعتباريه است و همين ايجاد حق است چه ، به ايجاد نسبى كه اعتبارى است چيزى موجود نمىشود . و منوّر اين است كه عدد وجود و ايجاد هر يك تسعة عشر است . و عدد ، روح حروف است و چون روح واحد باشد جسد واحد باشد ، و دوتايى كلمهء « كن » به اعتبار وجه الله و وجه الى الماهية است . جذوب : كِشنده . خطوب : جمع خطب ، يعنى امر عظيم . ( ( 3085 ) ) ليك اين دو ضدّ استيزه نما * يك دل و يك كار باشند اى فتى ن 153 2 - ك 62 3 فتى : جوان . ( ( 3086 ) ) هر نبى و هر ولى را مسلكى است * ليك تا حق مىبرد جمله يكى است ن 153 3 - ك 62 3 جمله يكى است : نمىبينى كليّات شرايع و طرايق را اختلاف نيست ، و همه انصاف اقطار مؤدى به مركزند . ( ( 3087 ) ) چون كه جمع مستمع را خواب برد * سنگهاى آسيا را آب برد ن 153 4 - ك 62 4 چون كه جمع مستمع را : مثالى ديگر است براى توحيد . چه ، پيش از آن كه كلام به خيال و به مقاطع حروف نزول كند در اعلى مراتب فؤاد است كه : إنَّ الكلام لفى الفؤاد و انما جعل اللسان على الفؤاد دليلا واحد است و بسيط ، و پس از تنزل كثرت خيالى و حسى گرفت و چون ناطقه قطع سخن كرد در اعلى مراتب بطور وحدت اصليه باقى است . و همچنين به وحدت انجاميد چون سير معكوس كرد كه باز از گوش به خيال و از خيال به عقل تفصيلى و از آن به عقل بسيط اجمالى . و بالجمله از قلب به روح صعود كرد . ( ( 3089 ) ) چون شما را حاجت طاحون نماند * آب را در جوى اصلى باز راند ن 153 6 - ك 62 6 طاحون : آسيا . ( ( 3092 ) ) اى خدا جان را تو بنما آن مقام * كه درو بىحرف مىرويد كلام ن 153 9 - ك 62 8 بىحرف مىرويد كلام : آن كلامى است كه حق را با روح بسيط و با جان و جان را با دل هست . اين است كه حكيم جان را نفس ناطقه مىگويد . خاصه جانى كه ناطق بالحق عن الحق باشد و عرفا بعض خواطر را كه حق بر قلب منوّر وارد مىسازد خواطر ربانيه مىگويند . و سهل تسترى او را به نقر الخاطر مسمى نموده و در حديث است كه : إِنَّ فى اُمَّتى مُكَلِّمينَ مُحدِّثينَ . ( 1 ) ( ( 3095 ) ) تنگتر آمد خيالات از عدم * ز ان سبب باشد خيال اسباب غم ن 153 12 - ك 62 9

--> ( 1 ) شرح اصول كافى ملا صدرا ، ص 484 .