حاج ملا هادي السبزواري

17

شرح مثنوى

( ( 1 ) ) بشنو از نى چون حكايت مىكند * وز جدايىها شكايت مىكند ن 1 / 2 - ك 2 / 1 قال المولوى - قدس سره - بشنو از نى : مراد از نى مطلق روح قدسى آدمى است كه مصداق * ( وَنَفَخْتُ فِيه مِنْ رُوحِي ) * 15 : 29 ( 1 ) و * ( قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي ) * 17 : 85 ( 2 ) است . چه ، روح قدسى از عالم امر و مجردات ، بلكه نخبهء عالم امر است . و بدن طبيعى از عالم خلق و عناصر و صفوهء عنصريات است . و بودن روح قدسى در نشآت سابقه مدلول كلام حق و اهل حق است - تصريحاً و تلميحاً و تلويحاً - بلكه اتفاقى است . اما كلام حق و اهل شرع ، بر متتبعين كتاب و سنت پوشيده نيست . و اما كلام عرفا نيز مشحون است . حتى آن كه عارف را عارف گويند كه معرفت اخير ادراكين است كه در ميانه ذهولى متخلَّل شده باشد . و روح آدمى عالِم بود به عالمِيّتِ حق . و چون به اين عالم آمده و همنشين طبيعت شد ، ذاهل شد . و چون به عنايت حق تعالى اصلاح عقل كرد و به حرارت عشق نضج يافت و از جزئيّات به قلب رو بتافت و قرب به حق پيدا كرد باز به تعليم حق عالم شد به مذهول * ( اِتَّقُوا الله وَيُعَلِّمُكُمُ الله ) * 2 : 282 . ( 3 ) و اما حكما ، پس از اشراقيون معروف است كه به سبق ارواح قايلند حتى آن كه به رئيسشان افلاطون قِدَم نفس ناطقه را نسبت داده‌اند ، و حدوث تعلقش را . ولى نه چنين است كه اشراقيون به نحو كثرت و نفسانيت به سبق قايل نيستند بلكه به نحو وحدت عقليهء كليه قايلند ، كه كينونت سابقهء عقول كينونت سابقهء نفوس است ، و كينونت حقيقت كينونت رقيقه است . چه ، تفاوت در مفهوم مشكك است به كمال و نقص ، نه به تباين . چنان كه عارف همچنين گويد : « متحد بوديم و يك جوهر همه » . پس عقل كلى كه در جبروت است و مرتبه اش پيش از نفوس است ، به وجهى آن كينونت نفوس است . كه احكام ذاتيهء اصل و حقيقت ، فرع و رقيقت را مىگيرد . و اگر بينونت باشد وصول به غايات تحقق نيابد .

--> ( 1 ) - قرآن كريم ، سورهء حجر ، آيهء 29 . ( 2 ) قرآن كريم ، سورهء اسراء ، آيهء 85 . ( 3 ) قرآن كريم ، سورهء بقره ، آيهء 282 .