حاج ملا هادي السبزواري

112

شرح مثنوى

نداند . « و اين هم مرجعش به آن است ، چه علم او حضورى است ، و علم حضورى او دارايى كل است . ( ( 1489 ) ) گفت آدم كه ظلمنا نفسنا * او ز فعل حق نبد غافل چو ما ن 72 16 - ك 32 13 او ز فعل حق نبد غافل چو ما : يعنى آدم عليه السلام پيغمبر بود و موحد حقيقى بود به توحيد ذاتى و صفاتى و افعالى . و اما نسبت فعل به خود داد به جهت تأدّب ، و الا خلق همهء افعال را از خدا مىدانست ، چنان كه خليل عليه السلام مرض را به خود ، و شفاء را به حق نسبت داد و همچنين خضر عليه السلام فرمود : * ( فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها 18 : 79 ( 1 ) عيب را به خود نسبت داد از روى تأدّب و اما خير را به پروردگار نسبت داد مثل : * ( فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَيَسْتَخْرِجا كَنزَهُما 18 : 82 . ( 2 ) مرتعش را كى پشيمان ديده اى در چنين جبرى تو بر چسبيده اى ن ندارد - ك 32 20 در چنين جبرى : كه حركات مكلَّف از قبيل حركت دست مرتعش باشد . ( ( 1504 ) ) چون عمر از عقل آمد سوى جان * بو الحكم بو جهل شد در بحث آن ن 74 9 - ك 32 22 بو الحكم : لقب ابو جهل . ( ( 1507 ) ) ضوء جان آمد نماند اى مستضى * لازم و ملزوم و نافى مقتضى ن 74 12 - ك 32 24 نافى مقتضى : اول مانع ، دوم موجب . مثل آن كه گويند : مانع مفقود و مقتضى موجود است . ( ( 1508 ) ) ز انكه بينا را كه نورش بازغ است * از دليل چون عصا بس فارغ است ن 74 13 - ك 32 24 بازغ : روشن . ( ( 1510 ) ) گر به جهل آييم آن زندان اوست * ور به علم آييم آن ايوان اوست ن 74 16 - ك 32 26 گر به جهل آييم آن زندان اوست : در اين ابيات اشاره به سريان تجلى صفات است در همه سارى ، از همه عارى . و جهل اگر جهل بسيط باشد لوازم او كه تقيّد به محسوسات باشد مراد است ، چه خود عدم است . و اگر مركب باشد پس واضح است كه وجودى است ولى مظهر قهر است . ( ( 1511 ) ) گر به خواب آييم مستان وييم * ور به بيدارى بدستان وييم ن 74 17 - ك 32 26 گر به خواب : چون در خواب بىخودى است ، تشبيه شده به مستى در تجليات در مدركات رؤيا .

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء كهف ، آيهء 79 . ( 2 ) قرآن كريم ، سورهء كهف ، آيهء 82 .