المنسوب للإمام الصادق ( ع ) ( مترجم وشارح : مصطفوي )

407

مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة ( فارسي )

اينست كه فرمود : رضا شعاعيست از نور معرفت . و شخص راضى از دلخواه و خواستهء خود گذشته ، و ميل محدود و ضعيف و ناقص خود را در مقابل اراده و تقدير كامل و تمام الهى فانى و محو سازد . و چون انسان در مقابل اراده و خواستهء پروردگار متعال از جان و دل راضى و خوشنود گشته ، و صد در صد حكم و فرمان و تقدير او را پسنديده ، و از حقيقت قلب و باطن خود خاضع و خاشع و تسليم اوامر او گشت : قهرا در مورد رضايت خداوند مهربان قرار گرفته ، و پسنديدهء درگاه او ، و از بندگان خالص و فرمانبردار و مطيع و حقيقى او خواهد بود . اينست كه فرمود : شخص راضى در واقع خود او مرضى و راضى شده مىباشد ، و در ذيل مفهوم رضا مقامات عبوديت جمع شده است . آرى حقيقت بندگى ، مطيع كامل بودن و تسليم شدن و فانى كردن دلخواه و خواستهء خود در اراده و خواستهء پروردگار عزيز مهربان است ، و برگشت اين مفاهيم بر عنوان رضاست كه ذكر شد . و شگفت آور آنكه : برخى از سالكين دعوى مقام عبوديت كرده ، و خود را در مرتبهء بندگى به شمار مىآورند ، در صورتى كه مبتلا به نارضايتى و منازعه هستند . و اما فرمايش حضرت باقر العلوم ( ع ) كه مىفرمايد تعلق قلب به موجود شرك است : زيرا كه توجه و وابستگى به موجودى در مقابل وجود پروردگار متعال بر خلاف توحيد بوده و موجب شرك خواهد بود . و اما توجه و اظهار علاقه و تمايل به آنچه مفقود شده است ، زيرا كه نبود نقيض بود و هستى است ، و هرگز دو مورد جمع نمىشوند ، و يكى از اين دو بايد متحقق باشد ، يا موجود و يا مفقود . و چون هستى حقيقى و مطلق مخصوص ذات پروردگار متعال است : توجه و علاقه به نقيض آن كه مفقود و معدوم است بر خلاف و كفر به وجود مطلق خواهد بود . و معلوم شد كه حقيقت رضا ، تسليم شدن و اطاعت و فانى شدن و طرح همهء نظرها و خواسته‌ها است ، پس علاقه و خواستن و وابستگى به غير او موجود باشد يا مفقود همه بر خلاف طريقت رضا خواهد بود . غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ، ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است و مرتبهء بالاى رضا آنكه : معرفت توأم با محبت باشد ، در اين صورت رضاى به خواسته‌هاى او كه عالم و قادر و مهربان و هم محبوب است : با تمام اخلاص و كمال و علاقه و صميميت و خواه و ناخواه صورت خواهد گرفت . و بالاتر از مرتبهء رضا تسليم است كه در اين مرحله حتى توجه به خود و رضا و خوشنودى خود نيست ، و به كلى از خود و خواستهء خود فانى شده است . بگذاشته‌ام مصلحت خويش به دو ، گر زنده كند ور بكشد او داند