الملا فتح الله الكاشاني

5

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

و ح أ إذا متنا مفسر و مفصل اسم اشارة باشد آنكه بجهة رد استبعاد جمع مىفرمايد كه * ( قَدْ عَلِمْنا ) * بدرستى كه ما مىدانيم * ( ما تَنْقُصُ الأَرْضُ ) * آنچه گم گرداند زمين و بخورد * ( مِنْهُمْ ) * از ايشان بعد از موت از گوشت و پوست و استخوان و ساير اجزاى ايشان و هر گاه كه لطافت علم ما بر وجهى باشد كه احاطه كرده باشد و وارسيده بجميع جزويات پس چگونه رجع آنچه زمين آن را ناقص ساخته باشد و خورده از لحوم و عظام ايشان بر ما متعذر باشد و در خبر است از حضرت رسالت صلَّى اللَّه عليه و آله كل بن آدم يبلى الا عجز الذنب همهء اعضاى فرزندان آدم پوسيده و ريزيده شود مگر استخوان عصعص كه اصل ذنبست و حق سبحانه در نشئه آخرت اجزاى متفرقه متلاشيه را به آن استخوان ذم كند و احياى آن نمايد و در احاديث صحيحه ثابت شده كه اجساد انبيا و اوليا و اوصيا و شهدا هرگز پوسيده نشوند بلكه بر همان حال اولى احياى ايشان نمايد در بعضى از تفاسير واقع شده كه اينكلام جواب قسم مذكور است و حذف لام بجهة طول كلام و بعد است پس معنى آيه آنست كه قسم بحقيقة قاف و قرآن مجيد كه ما عالميم باجزاى متفرقه ايشان كه در زمين متلاشى شده باشد * ( وَعِنْدَنا ) * و نزديك ما است * ( كِتابٌ حَفِيظٌ ) * نوشتهء كه حافظ تفاصيل احوال جميع اشيا است يا محفوظ است از اندراس و مراد لوح محفوظ است كه تفاصيل جميع اشيا در او مودع است و همهء حالات مكونات در او مكتوب و مندرج و از تغيير مغير و تبديل مبدل مصون و محفوظ است و هر گاه نزد ما اين نوع كتابى باشد كه متضمن جميع جزئيات باشد پس چگونه عالم باجزاى باليه ايشان نباشيم و بر احياى آن قدرت نداشته باشيم و بعد از رد استبعاد رجع از تكذيب ايشان اخبار ميفرمايد * ( بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ ) * اين اضرابيست در عقب اضراب اول كه دالست بر اقطعيت و اشنعيت تكذيب حق از فظاعت و شناعت از تعجب يعنى نه آنست كه ايشان به حق معترف باشند بلكه بجهة عدم تفكر و تدبر تكذيب كردند و نگرويدند به حق كه آن قرآنست يا محمد صلَّى اللَّه عليه و آله * ( لَمَّا جاءَهُمْ ) * آن هنگام كه آمد بديشان قرآن كه در كمال اعجاز است يا محمد كه بجهة اثبات نبوت خود اظهار معجزات فرمود و حجة بر ايشان لازم ساخت و نزد بعضى مراد به حق اخبار است ببعث و بر هر تقدير * ( فَهُمْ ) * پس آن مكذبان * ( فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ ) * در كارى شوريده‌اند و مضطرب و بهم بر آمده چه گاهى قرآن را بسحر نسبت مىدهند و وقتى بشعر و گاهى بافسانه و پيغمبر را زمانى مجنون ميگويند و گاهى كاهن و وقتى مفترى و اصلا بيك امر قرار نمىدهند و بيك چيز وا نمىايستند به جهت تحير ايشان در امر آن و فرط جهالت ايشان به حال او و بعد از اظهار فظاعت و شناعت تكذيب اقامت دليل مىكند بر قدرت خود بر بعث و