الملا فتح الله الكاشاني
334
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
كراهت آمد او را از اين سؤال پس بعد از تامل گفت ايشان حفصه و عايشه بودند بعد از آن گفت كه ما با جماعت قريش هميشه بر زنان مستولى بوديم چون بمدينه آمديم زنان انصار جواب شوهران ميگفتند و با ايشان در خطاب مواجهت ميكردند زنان ما نيز آن شيوه را از ايشان كسب كردند تا يك روز اتفاق افتاد كه با زن خود گفتگويى كردم مرا بجواب آزرده ساخت من گفتم با من مكابره ميكنى گفت ترا از اين جواب بد آمد زنان با بزرگتر از تو مكابره و سركشى ميكنند گفتم آن كيست گفت رسول خداى من بنزد حفصه رفتم و از روى تعجب از او سؤال كردم كه شما جواب رسول باز مىدهيد و با آن مجاوبه ميكنيد گفت آرى گاه است كه يك شبانه روز از وى مهاجرت ميكنيم گفتم از خشم خداى انديشه نميكنيد زينهار ديگر اين نوع سلوك نكنى و از او چيزى اقتراح ننمايى و اگر ترا چيزى ضرور شود از من طلب نماى اتفاقا روزى بنى عسقلان اسب را نعل مىبستند تا بحرب ما آيند مرا همسايهء انصارى بود نماز شام به من ملاقات كرد به او گفتم خبر دارى كه ما را حادثهء عظم افتاده است گفت آن چيست گفتم بنى عسقلان قصد قتال ما كردهاند گفت حادثهء از اين عظيمتر هست گفتم چيست گفت رسول همهء زنان را طلاق داده من با خود گفتم حفصه را نصيحت كردم و او قبول نكرد تا كار او به اينجا كشيد روز ديگر اين صورت را از حفصه استفسار كردم و گفتم كه شما را رسول طلاق داده گفت نميدانم الا آنست كه از ما مفارقت كرده و در غرفهء أم ابراهيم رفته و نشسته من بيامدم بدر خانهء ماريه و رسول را غلامى سياه بود او را گفتم كه رسول را بگوى كه عمر بر در خانه ايستاده و اذن دخول مىطلبد غلام برگشت و گفت رسول در جواب من هيچ نگفت من بنزد منبر رفتم و ساعتى بنشستم طاقتم نماند بار ديگر غلام را نزد رسول فرستادم هيچ جواب نگفت نوبت سيم اجازت دخول فرمود رفتم و سلام كردم ديدم كه آن حضرت بر حصيرى تكيه فرموده بود و آن حصير در پهلوى مباركش اثر كرده بود گفتم يا رسول اللَّه زنان را طلاق دادهء فرمود نه پس حكايتى كه ميان من زوجهء من گذشته بود بگفتم رسول ( ص ) تبسم فرمود گفتم يا رسول اللَّه رخصت باشد كه زمانى در خدمت تو باشم فرمود كه روا باشد من در آن خانه نگاه كردم به غير از سه پوست گوسفند چيزى ديگر نديدم گفتم يا رسول اللَّه اگر دعا كنى تا خداى تعالى معيشت را بر امت تو فراخ گرداند هم چنان كه بر اهل فارس و روم بجاى بوده باشد آن حضرت راست بنشست و گفت يا بن خطاب تو نميدانى كه ايشان قومىاند كه لذات دنيا براى ايشان معجل شده گفتم يا رسول اللَّه براى زوجات استغفار نماى فرمود كه من سوگند خوردهام كه يك ماه پيش ايشان نروم عروه از عايشه