الملا فتح الله الكاشاني

286

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

كنيد و روزى از او طلبيد نه به آنان كه در مظان ايصال رزقند زيرا كه وقتى باشد كه از ايشان نفعى بشما نرسد و شايد كه مصلحت وقت ندانند و در وقتى كه احتياج نداشته باشيد بشما نوازشى كنند و در زمانى كه محتاج باشيد هيچ چيز بشما نرسانند و در نقل آورده‌اند كه يكى از خلفاى بغداد بهلول را گفت ميخواهى كه ترا روزى هر روزه مقرر كنم و به جهت آن فارغ البال شوى و از دغدغهء روزى استراحت يا بى بهلول جواب داد كه چنين كردمى اگر چند چيز مانع نيامدى اول آنكه تو ندانى كه مرا چه ميبايد دوم نشناسى كه مرا كى بايد سوم معلوم ندارى كه مرا چند بايد و حقتعالى كه كافل روزى منست اين همه مىداند و از روى حكمت كامله به من مىرساند و ديگر آنكه شايد تو بر من غضب كنى و آن وظيفه از من باز گيرى و حق سبحانه بسبب گناه روزى از من باز نگيرد سورة المنافقين مدنيست باجماع امت و يازده آيت است ابى بن كعب از پيغمبر ( ص ) روايت كرده كه هر كه سورة المنافقين بخواند از نفاق برى شود و از شر منافقان ايمن گردد و بدانكه چون حقتعالى ختم سوره جمعه نمود به آنچه از علامت نفاقست از ترك نبى در وقت قيام او بخطبه يا نماز و اشتغال بطلب لهو و طلب ارتفاق افتتاح اين سوره نيز بذكر اهل نفاق كرده فرمود كه * ( بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ ) * سبب نزول اين سوره آن بود كه در سال پنجم از هجرت بنو المصطلق اتفاق كردند بر حرب حضرت رسالت ( ص ) و پيشواى ايشان حارث ابن ابى ضرار بود پدر جويريه كه زوجه پيغمبر بود چون خبر به آن حضرت رسيد با اصحاب خود از مدينه بيرون آمد و در ناحيهء غدير قريب بساحل آب مرسيع كه از جمله مياه ايشان بود بايشان رسيد پس آغاز مقاتله كرد و بعضى از ايشان كشته شدند و برخى ديگر قرار بر فرار داده مسلمانان زنان و اطفال ايشان را سبى كردند و اموال ايشان غنيمت گرفتند مردى از انصار از قبيلهء عباد بن صامت به مسلمانى رسيد و به گمان آنكه از جملهء كفار است او را مجروح ساخت و ميان ايشان نزاع واقع شد در اثناى آن گفتگو اجير عمر خطاب كه نام او جهجاه بن سعيد بود از بنى الغفار اسب عمر را ميكشيد چون بر سر آب رسيد به جهت انبوهى بر آب با سنان جهنى كه حليف عمرو بن عوف بن خزرج بود او را منازعت افتاد و آن نزاع بقتال منجر شد جهنى او از بر كشيد كه يا معشر الانصار و جهجاه فرياد برآورد كه يا معشر المهاجرين پس مردى فقير از مهاجرين كه جعال نام داشت باعانت جهجاه آمد عبد اللَّه ابن