الملا فتح الله الكاشاني
2
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
جلد هشتم از كتاب منهج الصادقين فى الزام المخالفين بسم اللَّه الرحمن الرحيم ( 101 ) - * ( فَبَشَّرْناه ) * پس مژده داديم او را * ( بِغُلامٍ حَلِيمٍ ) * بپسرى بردبار كه در كارها تعجيل نكند پيش از وقت آن با وجود قدرت او بر آن و حلم او بمرتبه اى بود كه در اوان حلم و غضاضت سن چون پدر او را گفت كه مرا فرمودهاند كه ترا ذبح كنم او در جواب گفت كه بكن آنچه ترا فرمودهاند ، القصه حق سبحانه اسماعيل را از هاجر بوى ارزانى فرمود و به حكم يزدانى هر دو را از زمين شام به مكه آورد و اسماعيل آنجا نشو و نما مييافت تا وقتى كه ابراهيم عليه السّلام از طرف شام بديدن او آمد و در آن وقت او سيزده ساله شده بود ، روزى از شكار بازگشته بود از آنان غبار شكار - گاه گرد بر گل رخسارش نشسته و از تاب آفتاب طناب سنبل پرتابش آشفته ، حضرت خليل بر سر راهش نشسته بود چون نظرش بر اسماعيل افتاد رخسارى ديد چون گل شكفته و عذارى مشاهده كرد تابنده تر از ماه دو هفته مهر پدرى از طبع بشرى در حركت آمد غيرت الهى سلسلهء محبت را نيز متحرك ساخت ، چون شب هشتم ذى الحجه رسيد كه ترويه است ابراهيم بعد از وظيفهء عبادت بطريق عادت سر بر بالين استراحت نهاد در خواب به او ندا كردند كه اى خليل دعوى محبت ما ميكنى و مهر فرزندى در دل خود راه ميدهى اگر تشنه وصال مايى برخيز و بدشنهء تيز فرزند دلبند و ولد ارجمند خود را قربان كن ، ابراهيم از سطوت اينخواب و هيبت اينخطاب بيدار شد و