الملا فتح الله الكاشاني
18
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
كردند و بتها را آراسته حاضر كردند و از ايشان باران درخواستند اثر اجابت ظاهر نشد الياس دعا كرد فى الحال باران آمد همه از عهد خود برگشتند و انكار را زياد كردند . 127 - * ( فَكَذَّبُوه ) * پس تكذيب كردند او را حق سبحانه خطاب كرد بالياس از ميان ايشان بيرون رود * ( فَإِنَّهُمْ ) * پس بدرستى كه ايشان * ( لَمُحْضَرُونَ ) * هر آينه حاضر كرده شدگانند در عذاب ، اطلاق عام و ارادهء خاص بواسطهء قرينه واضحه است بر معنى مراد . 128 - * ( إِلَّا عِبادَ اللَّه الْمُخْلَصِينَ ) * اين مستثنى است از واو * ( فَكَذَّبُوه ) * يا از واو * ( لَمُحْضَرُونَ ) * يعنى همهء قوم تكذيب الياس كردند مگر بندگان خداى كه پاك كرده شدگان بودند از شرك و نفاق يا همه ايشان حاضر كرده شدهاند در عذاب مگر بندگان خالص ، آخر الياس از ميان قوم بيرون آمد و فرمان رسيد به او كه در فلان روز بفلان موضع رو و هر چه بر تو ظاهر شود به آن سوار شو الياس در زمان معين به مكان مقرر رفت و صورت شيرى يا اسبى از آتش پيش وى آمد بر آن سوار شد و اليسع را خليفه خود ساخت حق سبحانه او را پر و بال داده شهوت طعام و شراب و وقاع از او سلب كرد و با فرشتگان بپرواز درآمد و در صفت او گفته اند كه او هم انسى است و هم ملكى و هم ارضى و هم سماوى و او موكل است بر بيابانها چنانچه حضرت خضر بر درياها و در عرفات با هم ملاقات مىنمايند و در رمضان با هم در بيت المقدس افطار ميفرمايند و جمعى از صلحاى امت ايشان را مىبينند ، سعيد بن جبير روايت مىكند كه مردى صالح گفت كه به اردن مىرفتم در ميان روز كه آفتاب در نهايت حرارت بود مردى را ديدم در ميان بيابان ايستاده گفتم تو كيستى جواب نداد ديگر پرسيدم هيچ نگفت نوبت سيم چون سؤال كردم گفت من الياسم خوفى و لرزى بر من واقع شد بمرتبه اى كه نتوانستم ضبط خود نمايم گفتم دعا كن تا اين خوف و لرز از من زايل شود او سر برداشت و دعا كرد فى الحال به حال خود آمدم در اثناى دعا شنيدم كه هشت نام خداى را بر زبان راند يا بر يا رحيم يا حنان يا منان يا حى يا قيوم و دو نام ديگر سريانى بود و بعد از آن دست بر كتف من نهاد چنانچه خنكى و راحت آن بكتف من رسيد او را گفتم وحى به تو مىآيد گفت تا خداى تعالى خاتم انبياء را فرستاد وحى از من منقطع شد گفتم امروز چند پيغمبر زندهاند گفت چهار دو در آسمان يكى ادريس است و ديگرى عيسى و دو در زمين و آن خضر و الياس است گفتم خضر كجا باشد گفت بجزاير دريا گفتم او را بينى گفت آرى در موسم حج و در آن وقت ميان مروان و اهل شام قتال واقع شده بود گفتم چه مى - گويى در حق مروان گفت جباريست ياغى و طاغى و آنان كه با اويند از قاتل و مقتول اهل دوزخاند گفتم من در آن معركه حاضر بودم اما هيچ جنگ نكردم اكنون توبه كردهام از آن توبهء