الملا فتح الله الكاشاني
99
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
بردهاند يونس گفت آيا حقتعالى مرا براى اين كار اختصاص داده يا حكم مطلق فرموده گفت بطريق اطلاق حكم نموده گفت پس ديگرى را بفرست پادشاه گفت البته تو را مىبايد رفت گفت نمىتوانم رفت پادشاه در اين باب مبالغه و الحاح به حد اطناب رسانيد پس يونس از روى غيظ و خشم پادشاه و آنان كه در مبالغه شريك پادشاه شده بودند از آنجا بيرون آمد و ذلك قوله * ( وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً ) * و اينكه بعضى از ارباب قصص گفتهاند كه خشم يونس بر خداى بود در حينى كه قوم را وعدهء عذاب داد و چون ايشان علامت عذاب را مشاهده كردند ايمان آوردند خداى تعالى آن عذاب را از ايشان برداشت و يونس از ايشان غايب بود بعد از انقضاى روز ميعاد با خود قرار داده بود كه البته ايشان مستأصل شده باشند و چون بشنيد كه عذاب بايشان نرسيده به جهت خوف آنكه امت او را دروغگو دانند و در صدد قتل او شوند نزد ايشان نيامد و متوجه جانب ديگر شد و بر خدا خشم گرفت قولى است باطل چه اين بديهيست كه انبيا از امثال اين مبرااند بلكه هر كس كه بوى از معرفت خدا داشته باشد اين معنى از او صادر نميشود زيرا كه غضب عبارت است از ارادهء عقاب و مضرت بمغضوب عليه پس هر كه بر خدا مضرت و عذاب تجويز كند او خدا را نشناخته باشد و ديگر آنكه اين معنى موجب كفر و ارتداد است چه آن متضمن عداوتست به او سبحانه نعوذ باللَّه من شرور انفسهم و سوء اعتقادهم و سيئات اقوالهم و آنچه از حسن بصرى مرويست كه سبب خشم يونس آن بود كه خداى تعالى او را باهل نينوا فرستاد تا انذار ايشان كند وى گفت خدايا يك روز مرا مهلت ده تا ساز راه مهيا سازم فرمود مهلت نيست گفت چندان مهلت ده كه نعلين برگيريم گفت رخصت نيست وى بخشم آمد فخرج مغاضبا لربه و آن چنان خشمناك از آنجا بيرون آمد و متوجه نينوا شد اين نيز قوليست باطل به جهت دليل مذكور و ديگر آنكه حقتعالى چگونه شخصى را منصب نبوت دهد كه منقاد اوامر او نباشد و نيز چگونه حقتعالى با پيغمبر خود به اين مرتبه مضايقه كند كه نگذارد كه كارسازى كند و او را منع كند از برداشتن نعلين كه مسافر را از آن چاره نباشد و مستلزم تكليف مالا يطاق بود پس صحيح آنست كه يونس از قوم خود كه در نهايت عتو و عناد بودند خشمناك شده بيرون آمد * ( فَظَنَّ ) * پس گمان برد كه * ( أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْه ) * آنكه تنك نكنيم تكليف مشقت را بر او يعنى او را بشدايد تكليف و مشقت مبتلا و ممتحن نگردانيم مجاهد و ضحاك و غيرهما گفتهاند كه معنى آنست كه او پنداشت كه ما بر او حكم نكنيم و معاتب نسازيم بر خروج او بدون اذن ما يعنى با او مسامحة و مساهله كنيم و بنا بر اين معنى نقدر بمعنى نقضى باشد مشتق از قدر بمعنى قضا و جبائى گفته كه ظن برد كه ما تنك نخواهيم ساخت راه رفتن را بر او و او را ملجا نخواهيم ساخت بركوب بر بحر و گويند اين تمثيلست براى حال او به حال كسى كه مظنهء او چنان باشد كه ما قادر نخواهيم بود بر او يعنى از وى